متن زیر سروده های امام خمینی(ره) و مقام معظم رهبری است؛ بیت اول سرودهی امام (ره) و بیت بعدی سرودهی مقام معظم رهبری است که در جواب آن ها است:
*من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی
تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی
*فارغ از خودشدم و کوس «انا الحق» بزدم
همچو منصور خریدار سردار شدم
تو که فارق شده بودی ز همه کان و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی
*غم دلدار فکنده است به جانم شرری
که به جان آمدم و شهره بازار شدم
:عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شد
*درمیخانه گشایید به رویم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
*جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته در بار تو هشیار شدی
*واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند می آلوده مددکار شدم
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی
*بگذارید که از میکده یادی بکنم
من که با دست بت میکده بیدار شدم
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی
با تشکر از : komeil_fa84@yahoo.com
یا حق !!
غذا را پخش کرده اند . سر و صدای "قاشق" از همه جای حسینیه بلند است . حسینیه ی ۶۰ متری که ۱۵۰ نفر در آن نماز خوانده اند . حتی الان که در حال خوردن هستند هم نمیشود از میانشان بدون لگد کردن دست ها و پاها و برخورد با جنازه ها گذشت . خودم را به آبدار خانه می رسانم . "قاشق ، قاشق ، زود" ، "دست جاوید است" . برمی گردم . جاوید را نگاه میکنم . ۶۰-۷۰ تا قاشق به دست دارد و چون گرسنگی برش غلبه کرده است ، هیچ تلاشی برای قاشق رساندن به مردم گرسنه نمی کند . "کمه" . قاشق ها را می آورد . دو مشت برمی دارم و از جایی که اولین غذاها را دادند شروع می کنم . پخش کردن قاشق در آن شرایط مثل صحبت کردن با دهان پر است . پسر کوچکی به سمتم می آید ، مشتی از قاشق ها را بهش می دهم . تمام حواسم به این است که هر چه سریع تر قاشق ها را به گرسنگان برسانم . پسر را می بینم . قاشق ها را تعارف می کند . "این جا که عروسی نیست ، خودت بده بهشان ." رویم را برمی گردانم . قاشق هایم در حال اتمام است . از علی مشتی قاشق می گیرم . همه قاشق دارند . پسشان می دهم . می روم سمت آبدارخانه که غذایی برای خودم بگیرم . از ته حسینیه ندای "آب" گرسنگیم را می کشد . "آب ،آن طرف است ، در آبدارخانه ی دمه در".به سمت آبدارخانه می رود . چندین هزار سوار جلویش ایستاده اند . ندای "عمو آب" یک لحظه راحتم نمی گذارد . "آب مهریه ی زهراست" ، به سختی خودم را به نهر می رسانم . پارچی یافته ام ،پرش می کنم .بزرگ است و طبیعتا موقع پرآبی سنگین . به این فکر می کنم که می توانم یک دستی بگیرمش؟ هر چه هست ، از مشک که سنگین تر نیست. به آب نگاه می کند ، به لبان نزدیک می کند و با باز کردن مشتش همه را به آغوش فرات می سپارد .مشتم را گره می کنم. مبلغی آب بسیار خنک و کمی آب شیر ، دو لیوان به دست می گیرم . روی مرکب جاگیر می شود . حرکت می کند به سمت خیام . از آبدارخانه بیرون می روم . سیل "آب" است که به سویم پرتاب می شود. باران تیر است که بهش هجوم می آورد . لیوانی به دست راستش برخورد می کند . تیر دیگری به دست دیگری می دهم . پارچ را در دهانم می گیرد. چشمانش دیگر جایی را نمی بینم . غرق اشک است . داغ مردمان تشنه ی برادر راحتم نمی گذارد. و تیر آخر دلم را پاره می کند ...
یا حق !!
بالاخره ما هم ایشالله مشهدی خواهیم شد . اینقدر الحاح کردیم که دلشون برامون سوخت . در هر حال دمشون گرم .
اینم یه شعر دیگه از آقا که قولشو داده بودم :
حرفی بگو و از لب خود کام ده مرا ...........................ساقی ، ز پا فتاده شدم ، جام ده مرا
فرسوده دل ز مشغله ی جسم و جان بیا..................بستان ز خود ، فراغت ایم ده مرا
رزق مرا حواله به نامحرمان نکن..............................از دست خویش باده ی گل فام ده مرا
بوی گلی مشام مرا تازه می کند............................ای گلعذار ، بوسه به پیغام ده مرا
بنما تبسمی و خزانم بهار کن.................................ای نخل بارور ، گل بادام ده مرا
عمرم برفت و حسرت مستی ز دل نرفت...................عمری دگر ز معجزه ی جام ده مرا
ای عشق ، شعله بر دل پر آرزو بزن..........................چندی رهایی از هوس خام ده مرا
جانم بگیر و جام می از دست من مگیر.....................ای مدعی هر آنچه دهی نام ده مرا
مرغ دلم به یاد رفیقان به خون تپید..........................یارب امید رستن از این دام ده مرا
بشکفت غنچه ی دلم ای باد نوبهار..........................خندان دلی بسان "امین"وام ده مرا
یا حق !!
مادرت بي قرار و منتظر است از زماني كه جام غم نوشيد
از زمانی كه دومي در را جاي تكريم با لگد كوبيد
از زماني كه ميخ و آتش و درد بوسه گاه رسول را بوسيد
از زماني كه پيش چشم علي فاطمه اوفتاد و حيدر ديد
از زماني كه نيمه شب بود و پاي حيدر چو بيد مي لرزيد
از زماني كه چاه بود و علي چشم مولا سرشك مي باريد
شايد اين جمعه بيايد ....... شايد
از وبلاگ : یک جرعه ملکوت
لا تخیب مسئلتی