تبليغاتX
من بر خلاف عده ای از مرگ می ترسم
    یا من یسمی بالغفور الرحیم (3)
      
       اولا در مورد تغییرات صورت گرفته در مقدمه و موخره کلام باید بگم تقصیر این حاج نگاره (تو لینک ها می شه گیرش آورد) ما رو هوایی کرد . ما هم این قدر در می زنیم تا در به رومون وا کنن .
       دیما یه قرآن خریدم - به لطف حسین نریمانی راد عزیز - که معنی کلملت رو هم توضیح می ده ، شروع کردم شبی یه خورده می خونم و تازه دارم الفاظ رو می فهمم . البت به عربی علاقه ی زیادی هم دارم . امشب قصه ی حضرت آدم رو داشت تعریف می کرد برام (و اذ قال ربک للملئکه انی جاعل فی الارض خلیفه - بقره 30 - 39) ، بعدش که آدم رو به زمین می فرسته می گه : فاما یاتینک منی هدی ، پس اگر از جانب من هدایتی برای شما اومد ، فمن تبع هدای ، پس کسانی که از این هدایت پیروی کنند ، فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون ، نه خوفی بر آنهاست و نه اندوهگین شوند . می گن خوف ترس از آینده و حزن به غم های گذشته مربوط است . و برای منی که بر خلاف عده ای از مرگ می ترسم سرشار از نکته بود .
   سیما و اصلیش اینه که یه شبهه ای تو ذهنمه که خواهش می کنم هر کی می تونه گره از مشکل ما باز کنه بگه. قضیه ی خدا و ائمه مثل این می مونه که یه شاهه که خیلی خوبه . یه عده دربون و خدم و حشم هم داره که اونا هم خیلی خوبن . خیلی به ما صله می ده ، خیلی لطف داره ، هم خودش و هم خدم و حشمش . ولی ما به جای این که از شاهه تشکر کنیم ، همه اش گیر دادیم به این خدم و دربونا و اینا . به نظرم ما از خدا دور افتادیم . اصل خداست . ائمه نسبتا فرعن. ولی ما اصلن کاری به خدا نداریم . هر کاری داریم با ائمه است ، مثلا یه چیزی بهمون می ده از اونا تشکر می کنیم . به نظر شما شاهه ناراحت نمیشه ؟ بهش برنمی خوره ؟ اصلن این کاره درستیه . اون خدم در حد خودشه ، ولی شاه کجا و بقیه کجا. نمی دونم . شاید اینم مثل خیلی از مشکلات دیگه اس که تا نیاید گره ازش وا نشود !!!

   لا تخیب مسئلتی
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:8  توسط آقا سجاد  | 

به یاد او

شبی از درد نتوانستم بخوابم
به دنبال خیال انگیز مرشد، سایه ام گشتم ،
بیابم سایه را ،
کنم درد دلی با وی ،
نمایم درد دل خالی ،
بگیرم از دل بشکسته احوالی ،
سرم بر شانه ی قلبم گذارم ،
سرایم بهر او بی رنگ اشعاری .

ولی سایه کجا رفتی ؟
چرا بر این دل ریشم بپاشی درد ؟
چرا این روی بی رنگ و ریا را می نمایی زرد؟
اگر یابم تو را ،
گویم که از یارم جدا کردند ،
این بی خویشتن دل را ،
همانی کو ز پیفام دل معشوق ، سرخ و آتشین سوداست.

ولی سایه کجا رفتی ؟ کجا هستی ؟
از این صحرای بی آب هراس انگیز ، این تاریک ژرف بحر طوفانی ،
- ملال آور زمستان تک و تنها
کجا رستی ؟

اگر بودی بگفتم
این کلاغ اسود مخذول ،
این نامرد ، مرد محشر صغری ،
گرفت از من خیال خام خواب خال خوبش را ...

چنان که در حیاط خلوت حسم قدم بر روی برگی بی کس و خشکیده می بردم
بپاشید از سر و روی سرای سرد هم سایه به اندام نحیف و بی خیالم نور
تو گویی طفل این خانه
بخواهد کرد خود را
از تب و تاب شراب آب ، هین سیراب
... و من هم، سایه را دیدم .
به ناگه اشک از چشمان ناپاکم رهایی یافت .
به روی خاک افتاده نهاده لب به لب بوسیدمش گفتم :
"مها ، مه پیکرا ، جانا
کجا بودی تو تا اکنون ؟
شدم تنهای تنها در دل ملهی چنان ذوالنون.
همی خواهم بگویم با تو درد این دل مسکین
که از یارم جدا کردند ،
شدم بی هم دل و تنها
کسی دیگر نمی گوید که اشعارت به ناچیزی نمی ارزد ،
کسی دیگر نمی گوید که بس کذاب و جاهل مسلک و نادان و خودخواهی
کسی دیگر نمی کوبد به پشتم دست
...
و این ...
... یعنی که ...
... تنهایی ..."

و سایه رفت .
گویا طفل هم سایه شده سیراب ،
و من لب تشنه دنبال لبی ، آبی ، شرابی ، آدمی کو باشد این قلب به غایت
- تشنه را میراب
و یار بی وفا هم رفت ...
همی پندارم او هم تاب درد لاعلاج ما نخواهد کرد.

به یاد ...
شعر شاعر مشهور شیدا ، غیب پیدا ، سعدی دل باز افتادم که می فرمود :
"سر آن ندارد اکشب که برآید آفتابی چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی"

یا حق !!

پس نوشت
حاشیه های پزشکی امشب 20:30 رو دیدین ؟
قربان آن می ای که دهندش علی الدوام ...
یا حق !!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:6  توسط آقا سجاد  | 

    به یاد او
      
       ببخشید ، معذرت می خوام ! زیاد وقتتونو نمی گیرم . فقط یه سوالی برام ایجاد شد که جواب نداشتم . گفتم اگه کسی برا همچین سوالی فکر کرده لطفن نذرشو باهام در میون بذاره . بازم ببخشید ! سوال اینه که اگه به شما بگن :"شما سرطان داری و لاعلاجه و حداکثر 6 ماه دیگه عمر می کنی ، چه تغییراتی در شما ایجاد میشه؟" بازم بازم ببخشید !

یا حق !!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:56  توسط آقا سجاد  | 

به یاد او و کتابش

دوستان به نظرم این زیباترین تلاوت قرآنه . از یکی از جاهایی که خیلی دوسش دارم . دوستان ادیب می تونن کلی آرایه ی ادبی اینجا پیدا کنن . از این صفحه می شه هم دانلود کرد و هم گوش داد . http://www.qquran.com/qu.php?goto=sura&arid=12&suraid=37

حالی دست داد ، دامنی پر کنید هدیه ی اصحاب را !!

یا حق !!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:43  توسط آقا سجاد  | 

به یاد او

کاش می شد چند تا پست با هم گذاشت . هفت آرزوی محال آرش رو نوشت ، یه پست اکسکلوسیو برای م.ع. گذاشت ، از اولین روز کاری در سازمان نقشه برداری گفت ... از ر.الف. صحبت کرد ، جواب محبت های شیرین - از این به بعد - همیشه تلخ س.ر. رو داد که برعکس هر چیز دیگه از موها تا انگشتای پامو می سوزونه ، ... ای کاش می شد . می شه ، ... من نمی تونم .
تو این پست فقط می خوام تشکر کنم از دوستانم . شاید عجیب ترین پست من بهترین کامنت ها رو به خودش جذب کرد ، نه تنها بهترین کامنت ها ، بلکه بهترین و صمیمانه ترین چت ها و اس ام اس ها رو . الحمدلله حالم خیلی بهتره . نمی دونم چه جوری لطف دوستان رو که با کامنت و چت و اس ام اس و دعا و نذر و ... هم راهیم کردن و جبران کنم . فقط یه شعری هست که عوضش کردم . اول اصلش ، بعد اونی که عوض کردم : تقدیم به همه ی کسانی که محبت شان جبران ناپذیر است.

به لطف کارگزاران عهد ظلمت و دود
که از عنایتشان می رسد به گردون آه
کبوتران سپید
بدل شوند پیاپی به زاغ های سیاه .

به لطف کارگزاران عهد مهر و صفا
که از عطاشان می شود سحر ز گردون چید
کلاغ های سیاه
بدل شوند پیاپی به کفتران سپید

یا حق !!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:9  توسط آقا سجاد  | 

به یاد او

ye dust گفته بود چرا از مرگ حرف می زنم . خوب می گم . شاید به کار بعضیا بیاد . شما هم اگه 1 ماه بود یه بیماری داشتی که هیچ آزمایشی هیچ مشکلی نشون نمی داد و کلا زیاد سر حال و قبراق نبودی و همه اش باید به این فکر می کردی چی بخوری ، چه جوری بخوری ، چه وقتی بخوری ، همه اش معده ات پیچ می زد . روز و شب به این فکر می کردی که این وضع تا کی می خواد این جوری بمونه ، همه اش نگران این بودی که نکنه یه جایی غش کنی که کسی نباشه به دادت برسه ، ... به یاد مرگ بودی . همیشه . شاید بعضیا دلشون بخواد بدونن اون دوشنبه که نزدیک ترین حالت من به مرگ بود چی شد . وصیت کردم . به حسین نریمانی راد . جدی بود ، ولی بهم خندید . گفتم به خانوادم بگو همه نماز و روزه هامو بخونن و بگیرن . می لرزیدم . عجیب می لرزیدم . از اونایی که دور و برم کنار در بوفه ی دانشگاه ماتم گرفته بودن بپرسین . توی درمونگاه بودم ، با خدای خودم عهد کردم که خدایا ، من کیسه ی عملم خالیه ، بهم فرصت بده و قول دادم که دو تا کار رو بکنم ، که نکردم . الآن که نگاه می کنم می بینم کیسه از اون موقع خالی تره . به اون دو تا قولم عمل نکردم . برا همینه از خودم بدم میاد . همیشه از خودم می پرسیدم که چرا تو قیامت گنه کارا می گن خدایا ما رو برگردون قول می دیم آدم شیم ، و خدا می گه عمرا . اگه شما آدم بشو بودین می شدین . کلا رقیق شدم . امروز اخبار داشت فلسطینو نشون می داد . هاله ی مرگ دورم و گرفت ، سریع کانالو عوض کردم ، شبکه 5 رد پا . یه خورده شلوغ کاری می کنه و می خندونه آدمو ، آدم از فکر مرگ رها می شه ، ولی مگه این برنامه تا کی ادامه داره ؟ کل من علیها فان . در جوانی پاک بودن شیوه ی پیغمبری است . خودم می دونم ، 3 حالت داره . یا خوب می شم و کلن این حرفا و این پست رو مثل دفعات قبل فراموش می کنم . یا می میرم . یا این مرض رو با خودم یدک می کشم . خیلی خوبه آدم همیشه به فکر مرگ باشه ، ولی من طاقتشو ندارم . امتحان سختیه . می دونین من بیش از هر چیزی از مرگ می ترسم ، و بزرگ ترین آرزوم اینه که مرگ راحتی داشته باشم ، ازش نترسم ، بیشتر به خدا نزدیک بشم . قبول دارم که پتانسیل خندیدین به این حرفا زیاده ، ولی دارم جدی می گم . من اونقدر ها هم به خدا نزدیک شدم . یه بار داشتم قالب تهی می کردم ، باورتون میشه ؟ می دونین یعنی چی ؟ معنیشو من یه شب قدری فهمیدم . نفس تو سینه مونده بود و بالا نمیومد ، سریع رفتم پیش بابام . فقط تونستم بگم بابا دارم می میرم . شاید این عشق دنیوی نسبی جلوگیری کرد ، نمی دونم . خیلی سخت بود. ولی ... ولی ال...الآن نمی تونم ... نیستم ... نمی دونم . دیشب 90 داشت یه تیکه در مورد سیروس قایقران نشون می داد. رو سنگ قبرش نوشته بود کل من علیها فان . دلم خواست . دلم خواست رو سنگ قبرم بنویسن :"کل من علیها فان. و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام." . آخرین جملمو بگوم که تنها امیدواریمه . سر مریضیم به یه آقایی که خیلی قبولش داریم گفتم یه تفال به قرآن بزنه ، زنده ام کرد :"قد افلح المومنون . الذین هم هم فی صلاتهم خاشعون . والذین هم عن الغو معرضون . والزین هم لزکوه فاعلون . والذین هم لفروجهم یحافظون الا علی ازواجهم او ما ملکت ایمانهم فانهم غیر ملومین فمن ابتغی وراء ذلک فاولئک هم العادون ..."

یا حق !!

    پس نوشت
       الآن داشتم با مامانم صحبت می کردم . عجیب دل تنگش شدم . تا حالا دلم این قدر مامانمو نخواسته بود . بهش گفتم از پله های بقیع برو بالا . شب .برو اون میله سبزا رو بگیر . از پشت اون میله ها قبر اون چند تا معصومو نگاه کن . ولی برنگرد . برنگرد و اون گنبد خضراء رو نگاه نکن. چون مطمئنم دل خود پیغمبر نمی خواد اون همچنین مقبره ای داشته باشه و عزیزانش ... خدا قسمت همگی بکناد . اگه نیمه شب غربت میله های سبز بقیع رو دست گرفتین و آروم آروم بدون این که شرطه ها بفهمن و اذیتتون کنن برا دلتون گریه کردین ، ما رو هم یاد کنین .

یا حق !!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:3  توسط آقا سجاد  | 

    به یاد او

       اصولن تغییر خوبه . به شدت باهایش موافقم . بهونه های زیادی داشت که همگی در سه نقطه ی سمت چپ جمع شده ، همه اش ، به خدا راست می گم. بیش تر دقت کن ، می بینیش. یکی از اون بهونه ها رو برای فکر سومین بار میارم (دقیقن با همون فونت و سبک و سیاق وبلاگ آقای فرقه، اما بدون عکس) :

 پیــرم  ولی مثل جوانیها  سرم داغ  است

  با اینکه خاموشم ولی خاکسترم داغ است

 

من برخلاف عده ای از مـرگ می ترسم

از فکر مُـردن در جهنم بسترم داغ است

 

آیینــه ها تـــــنها  ترک  را  یاد من دادند

 یک نیم من یخ کرده نیم دیگرم داغ است

¤¤

  پیـغمبـر عشقـم ظهــورت را مُسـجّل کـن

  بازار ــ من ایمان به تومی آورم ــ داغ است

 

  دارم به پایان میرسم کم کم ملالی نیست

  امــا  هنوز از گفتن  تو  دفتــــرم  داغ است


نیما فرقه


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 0:6  توسط آقا سجاد  | 

به یاد او

       جهادی / مفید / رضوان / رضوان دنیا / انا زینا السماء الدنیا بزینته الکواکب !! / نیک شهر / خاتم / دیهوک / یزد / سومین استان بزرگ کشور / طبس / خراسان جنوبی / بیل / بیل زدن مردانه / بیل زدن برای خدا / بیل زدن با "یا الله" / بیل زدن با "یا علی" / بیل زدن با "یا حسین" / مدرسه ی رضویه / سید هانی رضوی / انتخابات / ... / آموزشی / علی / علی آقای مربی / بچه های مربا ! / طبس / یک 100 و اندی دانش آموز دختر / زبان / آمار / یک تجربه ی بسیار عالی در آمار / به ترتیب : ریاضی ، تجربی ، انسانی / رتبات دو رقمی / روزهای پشت سر هم / خواب 12 ، بیداری 5 / اوضاع مزاجی نه چندان مناسب / روحیه گرفتن از بچه ها / ...
       ... غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !
       سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد         سیامک بهرام پرور

یا حق !!
            
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:3  توسط آقا سجاد  |