تبليغاتX
من بر خلاف عده ای از مرگ می ترسم
    به یاد او

       فکر کنم این بلندترین پست این وبلاگ بشه ، می خوام دل و یزنم به دریا و بگم ...

 1.همیشه دنبال یک مرشد بودم تو زندگی . همیشه وقتی این ور اون ور می شنیدم که فلانی خدمت فلانی می رسیده و از این برنامه ها ، حسودیم می شد . 3 نفر هم بودن که عاشقشون شده بودم : 1.آقای تهرانی (شایدم اسمشو دارم اشتباه می گم) همون که یه چهره ی نورانی ای داره و یه تو عکساش یه چیز سفید مثل عباست که یه کلاهم بهش وصله . امیدوارم تونسته باشم منظورمو برسونم . 2.آقایی به نام آرامی که امام جماعت مسجد دهاتمون بود تا ماه رمضون . من شیفته ی این آدمم . با اینکه آخوند زیاد دیدم ، ولی این یه جور دیگه بود . همون لهجه ی دهات خودمون و داشت ، خیلی با مردم صمیمی بود ، همیشه می گفت ما در خونه مون بازه ، هر کس هر وقت خواست بیاد ، قدمش به روی چشم . یه دختر کوچولوی خیلی خوشگل و ناز هم داره که هر کاری می کردم بیاد بغلم نمیومد . می دونید خیلی از آدما رو می شه از زناشون شناخت . خانومش خیلی شاخ بود ، ایشالله که خدا روزی ما هم یه چیزی تو اون مایه ها کنه ، البته بابام همیشه به مامانم می گه دختر خوب ماله پسر خوبه ، پسر تو لیاقت یه دختر خوب نداره . خودمم می دونم ، برا همین دلم می سوزه . از بحث خارج نشم برسیم به نفر سوم حاج آقای فاطمی که قبلا فامیلیشون غلامی بود ولی به درستی فامیلیشون و به فاطمی تغییر دادن . دوستان اینقدر زیبا و بلیغ صحبت می کنه آدم واقعن لذت می بره . من بیش از 30 دفعه پای صحبت های ایشون نشسته ام ، خدا شاهده یک دفعه هم نشده که ارضا نشم . ایشون تو دانشگاه علامه طباطبایی تو نهاد بود و البته درس و اینا هم می ده . به حدی این آدم خاکیه که آدم می خواد باهاش صحبت کنه خجالت می کشه . دیشب می گفت استادمون که ما رو می خواست برا تبلیغ بفرسته می گفت اگه ذره ای در دلتون احساس کردید که مردم به وسیله ی ما هدایت می شن ، یاد این مثال بیفیتد که رودخونه میاد از کنار این درخت می گذره و درخت سیراب می شه ، ولی فقط اون درخت نیست که محتاج رودخونه است ، چون اگه درخت هم نباشه ، رودخونه انگیزه ای برا حرکت نداره و از حرکت می ایسته و می گنده . واقعن هم در برخورد با مردم حتا با بچه های زیر 10 سال بسیار خاضعانه برخورد می کنه . دیشب گفت امشب که دعا می کنید ، والدین بنده رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید و خودم هم یه حاجتی دارم ، دعا بفرمایید . بیرون مسجد گفت حاجتم اینه که بتونم روند کاریم رو عوض کنم و بیشتر به مطالعه و تحقیق بپردازم . برا ختم کلام یه تیککه هم از صحبتای دیشبش بگم : گفت حتمن این آیه ی شریفه ی سوره ی یوسف رو شنیدید :"یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضعه مزجاه فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین " ای عزیز فاطمه ، بلا و گرفتاری به ما روی کرده ، نه تنها خودمون ، اهل و خانوادمون نیز هم ، توشه ای هم نداریم ، پیمانه ی ما رو پر کن و به ما تصدق کن که خدا متصدقین رو دوست داره .
حالا غرض از این بحث این که به یاری خدا یه برنامه ای جور می شه هر هفته با حاج آقای فاطمی . دعا بفرمایید که ردیف شه .

2.امروز می خواستم برم یه مسجدی به نام رضوان . یه خورده زود رسیدم ، گفتم برم یه سر به مادربزرگم بزنم که خونشون تا مسجد 2 دقیقه راهه . نبودن . یهو داییم رو دیدم ، رفتیم در مغازه اش که روبه روش حسینیشونه . البته تا اونجا هم 1 دقیقه راهه . روزی ما عوض شد ، تصمیم گرفتم برم حسینیه داییم اینا . رفتم نشستم . پذیرایی کردن و یهو یه آقایی میکروفون رو گرفت شروع کرد خوندن . به نظر می رسید یه کم مشکلات روانی داشت ، البته خیلی کم . می خوند و مثل ابر بهاری اشک می ریخت . منم عجیب منقلب شدم .
روزی روز عاش ورا ی ما هم این طور بود .

3.یه شعری چند وقت پیش تو یه کتاب داستانی خوندم . البته قبلا هم تو وبلاگ گذاشتم ، ولی جای گفتنش الانه ، باشد که درس بگیریم :

مرابخواند عبیدالله از میان عرب
رسید بر دلم از خواندنش هزار تعب
مرا عمارت ری داد و گفت حرب حسین
قبول کن که ازو ملک راست شور و شغب
به ملک ری دل من مایل است و می ترسم
که بی گنه بکشم پادشاه ملک عرب
چگونه تیغ کشم در رخ کسی کو راست
شجاعت و نسب و علم و حلم و فضل و ادب
سزای قاتل او دوزخ است و می دانم
که این چنین عمل آرد خدای را به غضب
ولی چو می نگرم در ری حکومت آن
همی رود ز دلم خوف نار و لهب

4.و این شعر که هر چی با خودم کلنجار رفتم نذارمش اینجا نشد :

می‌آیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لابه‌لای آتش و خون جمع کرده‌ام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است

دردی کشیده‌ام که دلم داغدار اوست
داغی چشیده‌ام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه‌ی احلی‌من‌العسل
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که همرنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است
 

باران نیزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها
 

جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر
صبحی دمید از شب عاصی سیاه‌تر
وز پی، شبی ز روز قیامت درازتر
بر نیزه‌ها تلاوت خورشید، دیدنی‌ست
قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سر فرازتر
عشق توام کشاند بدین‌جا، نه کوفیان
من بی‌نیازم از همه، تو بی‌نیازتر!
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاکبازتر

با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
باران شوید و با همه تن گریه سر کنید


فرصت دهید گریه کند بی‌صدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویه‌کنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشک‌ها که مرا هست با فرات
حالی به داغ تازه‌ی خود گریه می‌کنی
تا می‌رسی به مرقد عباس، یا فرات!
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات


از طفل آب، خجلت بسیار می‌کشم
آن یوسفم که ناز خریدار می‌کشم

بعد از شما به سایه‌ی ما تیر می زدند
زخم زبان به بغض گلوگیر می‌زدند
پیشانی تمامی‌شان داغ سجده داشت
آنان که خیمه‌گاه مرا تیر می‌زدند
این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر می‌زدند
غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار
آتش به جان کودک بی‌شیر می‌زدند
ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تیغ به تقصیر می‌زدند
در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تکبیر می‌زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سینه‌زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می‌زدند


از حلق‌های تشنه، صدای اذان رسید
در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید

کو خیزران که قافیه‌اش با دهان کنند؟
آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند
از من به کاتبان کتاب خدا بگو
تا مشق گریه را به نی خیزران کنند
بگذار بی‌شمار بمیرم به پای یار
در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند
پیداست منظری که در آن روز انتقام
سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند
یارب! سپاه نیزه، همه دستشان تهی‌ست
بی‌توشه‌اند و همرهی کاروان کنند
با مهر من، غریب نمانند روز مرگ
آنان که خاک مهر مرا حرز جان کنند

با پای سر، تمامی شب، راه آمدم
تنهایی‌ام نبود، که با ماه آمدم

ای زلف خون فشان توام لیلة‌البرات
وقت نماز شب شده، حی علی‌الصلات
از منظر بلند، ببین صف کشیده‌اند
پشت سرت تمامی ذرات کائنات
خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
از مشک‌های تشنه وضو می‌کند، فرات

طوفان خون وزیده، سر کیست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را می‌دهد نجات!
بین دو نهر، خضر شهادت به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، ای چشمه‌ی حیات!
ما را حیات لم‌یزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات

عشقت نشاند، باز به دریای خون مرا
وقت است تیغت آورد از خود برون مرا

از دست رفته دین شما، دین بیاورید!
خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید!
دست خداست، این که شکستید بیعتش
دستی خدای‌گونه‌تر از این بیاورید!
وقت غروب آمده، سرهای تشنه را
از نیزه‌های برشده پایین بیاورید!
امشب برای خاطر طفل سه ساله‌ام
یک سینه‌ریز، خوشه‌ی پروین بیاورید!
گودال، تیغ کُند، سنان‌های بی‌شمار
یک ریگ‌زار، سفره‌ی چرمین بیاورید!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی‌ست!
فالی زنید و سوره‌ی یاسین بیاورید!


خاتم سوی مدینه بگو بی‌نگین برند!
دست بریده، جانب ام‌البنین برند!


خون می‌رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده‌ست ماه، به گرد سر شما
آن زخم‌های شعله فشان، هفت اخترند
یا زخم های نعش علی اکبر شما؟
آن کهکشان شعله‌ور راه شیری است
یا روشنان خون علی اصغر شما؟

دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما
از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا
گل داد «نور» و «واقعه» در حنجر شما
با زخم خویش، بوسه به محراب می‌زدید
زان پیشتر که نیزه شود منبر شما

گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب می‌کنی
بر نیزه، شرح سوره ی احزاب می‌کنی

در مشک تشنه، جرعه‌ی آبی هنوز هست
اما به خیمه‌ها برسد با کدام دست؟
برخاست با تلاوت خون،  بانگ یا اخا
وقتی «کنار درک تو، کوه از کمر شکست»
تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت

سنگی زدند و کوزه‌ی لب تشنگان شکست!
شد شعله‌های العطش تشنگان، بلند
باران تیر آمد و بر چشم‌ها نشست
تا گوش دل شنید، صدای «الست» دوست
سر شد «بلی»ی تشنه‌لبان می الست
ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد
پیمانه پر کنید، هلا عاشقان مست!

باران می گرفت و سبو ها که پر شدند
در موج تشنگی، چه صدف ها که دُر شدند

باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟
آوازه‌ی شفاعت ما، رستخیز شد
در ما قیامتی‌ست، به محشر چه حاجت است؟
کی اعتنا به نیزه و شمشیر می کنیم؟
ما کشته‌ی توایم، به خنجر چه حاجت است؟
بی سر دوباره می‌گذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟
بسیار آمدند و فراوان، نیامدند
من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟
بنشین به پای منبر من، نوحه خوان! بخوان!
تا نیزه‌ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟

در خلوت نماز، چو تحت الحَنَک کنم
راز غدیر گویم و شرح فدک کنم

از شرق نیزه، مهر درخشان بر آمده‌ست
وز حلق تشنه، سوره‌ی قرآن بر آمده‌ست
موج تنور پیرزنی نیست این خروش
طوفانی از سماع شهیدان بر آمده‌ست
این کاروان تشنه،  ز هرجا گذشته‌است
صد جویبار، چشمه ی حیوان بر آمده‌ست
باور نمی‌کنی اگر از خیزران بپرس
کآیات نور، از لب و دندان بر آمده‌ست
انگشت ما گواه شهادت که روز مرگ
انگشتری ز دست شهیدان در آمده‌ست
راه حجاز می‌گذرد از دل عراق
از دشت نیزه، خار مغیلان بر آمده‌ست

چون شب رسید، سر به بیابان گذاشتیم
جان را کنار شام غریبان گذاشتیم

گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
مکتوب می‌رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود

یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده‌بود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده‌بود


تو پیش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن  یوسفی که تشنه برون  آمدی زچاه
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشته‌ای و می‌نگری سوی قتلگاه
امشب، شبی ست از همه شب ها سیاه‌تر
تنهاتر از همیشه‌ام ای شاه بی‌سپاه
با طعن نیزه‌ها به اسیری نمی‌رویم
تنها اسیر چشم شماییم، یک نگاه!
امشب به نوحه‌خوانی‌ات از هوش رفته‌ام
از تار وای وایم و از پود آه آه

بگذار شام، جامه‌ی شادی به تن کند
شب با غم تو کرده به تن، جامه‌ی سیاه!

بگذار آبی از عطشت نوشد آفتاب
پیراهن غریب تو را پوشد آفتاب

قربان آن نی‌یی که دمندش سحر، مدام
قربان آن می‌یی که دهندش علی‌الدوام

قربان آن پری که رساند تو را به عرش
قربان آن سری که سجودش شود قیام

هنگامه‌ی برون شدن از خویش، چون حسین -علیه السلام-
راهی برو که بگذرد از مسجدالحرام
این خطی از حکایت مستان کربلاست:
ساقی فتاد، باده نگون شد، شکست جام!
تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما
یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام
اشکم تمام گشت و نشد گریه‌ام خموش
مجلس به سر رسید و نشد روضه‌ام تمام

با کاروان نیزه به دنبال، می‌روم
در منزل نخست تو از حال می‌روم

علی رضا قزوه


یا حق !!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 14:19  توسط آقا سجاد  | 

    به یاد او

   و اَبی شمسٌ ، امّی قمرٌ                     و انا الکَوکبُ وابنُ القَمَرَین

      یا حق !!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 20:11  توسط آقا سجاد  | 

    به یاد او

       و باز محرم می رسد و باز داغ دل های ما تازه می شود و باز همان حرف های همیشگی که وجودم را می خورد و باز پاره کردن بی نتیجه ی گلوهامان و باز ...
       حرف های آقا رو گوش بدین . جون مادرتون گوش بدین . ما نفهم و خر ، آقا که نیست . برا عمه شم حرف نمی زنه . برا اونایی حرف می زنه که تا عکس آقا رو می بینن اشک از چشماشون راه می افته و حرفاشو و مثل توپ بین گوشاشون پاس کاری می کنن. خداییش حوصله ام سر رفت از بس این حرفا رو زدم . اعصابمم خورد شد . از 90% عزاداریا هم بدم میاد . چون ارزشا عوض شده . ارزش اینه که تا نصفه شب بیدار بمونن ، ارزش اینه که محکم تر سینه یا زنجیر بزنن ، ارزش اینه که بلند تر داد بزنن ، ارزش اینه که تو هیئت برن اون وسط ، ارزش اینه که یه مشت اراجیف رو به دامن پاک معصومین و یارانشون ببندن ... بی خیال ، من که امیدی ندارم ...

       یا حق !!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 21:8  توسط آقا سجاد  | 

به یاد او

ام روز به یه شعر قشنگ برخوردیم ، گفتم برا دوستان بنگارم به قول بچه ها حالشو ببرن :

شهری ِ عشقم ، چو مجنون در بیابان نیستم
اخگر دل زنده ام ، محتاج دامان نیستم
شبنم خود را به همت می برم بر آسمان
در کمین ِ جذبه ی خورشید ِ تابان نیستم
دور کردن منزل نزدیک را از عقل نیست
چون سکندر در تلاش آب ِ حیوان نیستم
بوی یوسف می کشم از چشم چون دستار خویش
چشم بر راه صبا چون پیر کنعان نیستم
گر چه خاک رهگذارم ، همتم کوتاه نیست
هر زمان با دامنی دست و گریبان نیستم
کرده ام با خاک ساری جمع ، اوج ِ اعتبار
خار ِ دیوارم ، وبال هیچ دامان نیستم
نیست چون بوی گل از من تنگ جا بر هیچ کس
در گلستانم ، ولیکن در گلستان نیستم
نان من پخته است چون خورشید ، هر جا می روم
در تنور آتشین ز اندیشه ی نان نیستم
گوش تا گوش زمین از گفتگوی من پر است
در سخن صائب چو طوطی تنگ میدان نیستم

صائب تبریزی

از زیبایی های لفظی این اثر که بگذریم ، باید عرض کنم این Tریپ غایت امال بنده است : استغنای از خلق . این بعضی ها هی مردم رو خر می کنن می گن آزادی آزادی ... اون آزادی نیست . این که آقایون ... و خانوما ... بیان بیرون آزادی نیست . آزادی اینه که من در قالب معتقداتم با هر لباC بتونم بیام بیرون . با شلوار کردی مثلن . اگه تونستی ، آزادی . اگه نه برو که حالا حالاها کار داری . حتمن این شعر رهی معیری رو به یاد دارین که :
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز آزاده من که از همه عالم بریده ام
سرو رو به خاطر این که ریشه اش در زمینه ، از آزاده بودن دور می دونه . این یعنی آزادی . چرا اصلن راه دور بریم . پیغمبر کی بود ؟ کجا بود ؟ چقدر جایگاه داشت ؟ به علی چندین و چند بار گفت تو بعد از من جانشینی ، ولی سی سال بعد نشد ، خم به ابروش آورد ؟ گفت چرا خلافت رو به من نمی دین ؟ ناراحت شد که خلیفه نبود ؟ آزادی یعنی استقلال ، استقلال از همه ی چیزای ممکن .البته استقلال با استفاده نکردن فرق داره ، این اشتباه نشه ...
آآآآآآآی اونایی که لباستون رو به رخ هم می کشید ، لباس علی رو به یاد بیارید ، آآآآآآی ...
ببخشید چرت و پرت نوشتم !!

یا حق !!



+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:52  توسط آقا سجاد  | 

    به یاد او

       دی روز از مقامات بالا دستور رسید که نقدی در مورد اشعار فروغ پیدا کنیم . پس از اجرای فرمان ، دستور دیگری رسید که مقدمه ای هم بر آن بنگاریم . از ما N کار و ... بگذریم . در هر صورت نگاشتیم و گفتیم چه خوب که دوستان هم در صورت تمایل S تفاده کنند و نظراتشون رو برامون بذارن ، من که حتمن ، ولی احتمالن خوشحال می شیم !!

به یاد او

ادبیات منظوم ما ، مرهون حافظ ، سعدی ، مولوی ، نظامی گنجه ای ، فردوسی طوسی و ... است . در طی 8 الی 9 قرنی که از سروده شدن اولین شعر پارسی می گذرد ، شاعران مختلفی گوشه هایی از این پهنه ی فراخ را به اوج رسانده اند . حافظ غزل عارفانه را ؛ سعدی (استاد سخن به تعبیر فیض کاشانی) غزل عاشقانه را ؛ خاقانی قصیده را و ... . لذا شاعر امروز باید یا با این غول ها نبرد کند ، یا از تقابل آنها بپرهیزد . به قول محمد علی بهمنی :"غزل بعد از حافظ لج بازی کودکانه ای بیش نیست." و شما غزل سرایان بسیاری پس از سعدی و حافظ و مولوی می بینید که علی رغم پرکار بودن ، آثارشان در قیاس با آثار این بزرگان به جهت ضعف نسبی از اقبال عمومی برخوردار نیست .

سنت شکنی اصولا کار دشواری است . پیش نیازهای زیادی می طلبد که سنتی که قرن هاست پابرجاست شکسته شود و نیما این پیش نیازها را داشت . با مشکلات عدیده ای روبرو شد ، ولی خوشبختانه آن تنگ نظری را از ادبیات ما گرفت و دنیای جدیدی را در مقابل دیدگان ژرف نگر ادب پارسی گشود . شعرای زیادی به تبعیت از نیما برخی قوائد نسخ ناپذیر ادبیات کلاسیک را زیر پا گذاشتند . ادبا 5 شاعر را به عنوان صاحب سبکان این زمینه می شناسند : نیما که خود مبدع شعر غیر کلاسیک است ، احمد شاملو که شعر سپید را پایه ریزی کرد و اساتید بر این عقیده اند که شعر سپید با شاملو به دنیا آمد و با او از دنیا رفت . مهدی اخوان ثالث که تبع خود را در فرم های گونه گون آزمایید و در نهایت با زمستان اخوان ثالث شد . سهراب سپهری که تخیل و حس شاعرانه ی بی بدیلش از یاد ها زدوده نخواهد شد و در نهایت فروغ فرخ زاد .

فروغ شاعری صمیمی و صادق است ، تکلف ندارد و به قول شاملو :"از ریای بزرگ و شیطانی وزن و قافیه دور است ." و این به وی کمک می کند که مفاهیم را به ساده ترین وجه به روی کاغذ بیاورد . البته اشعار فروغ عاری از وزن نیست و به گفته ی خودش ، تحصیلاتی در زمینه ی وزن ادبیات کلاسیک ندارد ، خود به آن رسیده و به شیوه ای مبدع گونه آنها را در هم می آمیزد و البته جاهایی نیز اوزانش خالی از اشکال نیست . ریتم یکی از عناصر مهم شعر اوست و این یکی از تمایزات او و شاملوست .قطعه ی زیر که از شعر "آن روزها" انتخاب شده است به خوبی موید این گفتار است :

گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خط های باطل را

از مشق های کهنه ی خود پاک می کردم

چون برف می خوابید

در باغچه می گشتم افسرده

در پای گلدان های خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک می کردم

که همانطور که مشاهده می شود علاوه بر وزن ، حتی به نوعی ردیف و قافیه نیز دارد . هوشنگ گلشیری می گوید : "قدرت فروغ در زبان نیست ، در تصویر کردن است " و این موید این است که بیان فروغ بسیار قوی است ، به قول استاد شفیعی کدکنی "فروغ هیچ وقت نمی گوید مظطربم ، او اضطراب را به شما نشان می دهد" . می تواند با یک کلمه خود را برهاند ، ولی چنان تصویر می کند که اضطراب را در وجودت حس می کنی . وی در شعر پنجره می گوید :

من از میان ریشه های گیاهان گوشت خوار می آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را

در دفتری به سنجاقی

مصلوب کرده بودند.

می بینیم که با چند کلمه ی ساده حس تنفر و انزجار را در خواننده به وجود می آورد . طاهره صفازاده در باره ی شعر فروغ می گوید :"شعر او شعری است موجز ، دقیق ، غنی از احساس و تخیل و گسترده در پهنه ی بینشی عمیق" .

فروغ شاعری است که فکر می کند . پای بند هیچ چیز نیست ، آزاده است ، حرف هایش را به راحتی و با صمیمیت می زند . گاه موافق با مکتب اسلام مثل شعر "کسی که مثل هیچ کس نیست " و در برخی موارد مغایر . درون مایه ی شعر او انسان است . او معترض است ، به هر چه جلوی پای این موجود آزاد سنگ بیاندازد . شعر او به تعبیر اخوان ثالث "شعر عصر" است ، او شاعر زمانه است و برای هم نوعانش دل سوزی می کند . دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی می گوید : "فروغ یک روشن فکر است ، با تمام نقاط مثبت و منفی" . با انتشار کتاب تولدی دیگر ، فروغ اوج دیگری می گیرد ، در وزن به ابداع های تازه ای می رسد ، به تعبیر محمد حقوقی "از دیوار هوسناک گذشته ، گذشته است ." به میزان قابل توجهی از ادبیات اروتیک دور می شود و دید فیلسوفانه اش به دنیا بیش از پیش خودنمایی می کند و حالا که مقداری از بند وزن و تساوی مصراع ها رهیده ، فکرش را راحت تر بیان می کند. تا جایی که به نظر نگارنده در کتاب "ایمان باوریم به آغاز فصل سرد " در شعر "پرنده مردنی است" حرف هایی می زند که می تواند درون مایه ی چندین جلد کتاب باشد :

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوسته ی کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخاوهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است .


یا حق !!
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 15:32  توسط آقا سجاد  | 

    به یاد او

       من اصولن از سریال های ایرانی خوشم نمیاد . نه که خوشم نیاد ، در واقع بدم میاد ، می دونی ، یعنی چندشم میشه نگاه می کنم . این تبلیغ سریال بیداری رو می ده می خوام سرم و بزنم به دیوار . ولی این سریال حلقه ی سبز رو یه خورده دیدم . مثلن سر جمع دو قسمت . اونم نه به خاطر حاتمی کیا ، به خاطر حمید فرخ نژاد .  واقعن باید به حاتمی کیا احسنت گفت . چه بازی ای می گیره از اینا . الیته همون طور که عرض کردم حساب حمید فرخ نژاد جداست . حتمن چهارشنبه سوری رو به خاطر میارین که هدیه تهرانی بهترین بازیگر زن نقش اول جشنواره شد ، حمید فرخ نژاد کاندید شد و جدال رو به پرویر پرستویی واگذار کرد (البته این خودش بحث داره) و پانته آ بهرام هم که مطمئنم کاندید بهترین بازیگر زن نقش دوم شد ، ولی مطمئن نیستم جایزه رو برده باشه . در هر صورت فیلم بسیار عجیبی بود . ولی حاتمی کیا داره از سیما تیرانداز ی این بازی رو می گیره که تا حالا هیچی نبوده . این غلام رو نگاه کنین . به شخصه از بازیش لذت می برم ، نمی دونم حاتمی کیا از کجا پیداش کرده ، ولی ترکونده . بگذریم . فقط یه جمله و ... عید غدیر بر دوستان و دوست داران علی مبارک باد !

یا حق !!
+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 22:4  توسط آقا سجاد  | 

به یاد او

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

به قول دوستان پی نوشت 1: ردیف تو این شعر همون طور که دوستان مشاهده می کنن "کشید و رفت" ه . ولی نکته اش در "کشید" شه ، نه تو "رفت"ش .
باز هم به قول همون دوستان پی نوشت 2: این هم دوباره مویدی است بر این که شروع های بزرگ حادثه های بزرگ می خواهد !!
3باره به قول دوستان پی نوشت 3: این تاکید بر "به قول دوستان" رعایت شدید کپی رایته !!

یا حق !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 18:18  توسط آقا سجاد  | 

    به یاد خودت !
   
       الهی ...
          ما رو یاری کن که بر ضعف روحیمون غلبه کنیم ...
          کمکمون کن که بتونیم این قدر روحمون رو منبسط کنیم که تو و خودمون از خودمون  راضی باشیم ...
          ما رو به مخلوق خودت وابسته نکن ... !!!!!  

       یا حق !!
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 21:19  توسط آقا سجاد  |