تبليغاتX
من بر خلاف عده ای از مرگ می ترسم
    به یاد او

    آقا پسر که خودت می دونی با توام ، نه تو نه ، پشتیت ، آره خود خودت . اگه این آقا شعر می گه ، شما داری چه غلطی می کنی ؟

در این زمانهء آشفتهء شلوغ پلوغ
کلاغ می وزد از شاخسار خشک دروغ

کلاغ می پرد و پر نمی زند کفتر
پرنده مانده و پرواز مرده است ؛ فروغ !
...
و عشق ساده ترین چیز بین آنهایی ست
که با شروع نخستین نشانه های بلوغ –

- سوار بنز پدر ، دل سپرده اند به یک
کیوسک عشق فروشی کنار جاده و ...بووق !!

و یا به یاری یک لشگر از بتونه و رنگ
برای فتح دل ساکنان شهر شلوغ -

- تمام طول خیابان آدامس لاو ایزی *
جویده اند و فقط عشق می زنند آروغ !

چه سوء هاضمه ای ! واژه واژه استفراغ !
که مغز خورده و بالا می آورند نبوغ !

از آسمان خدا خوشه خوشه پروین را
ربوده اند و به جایش دو پولک و منجوق –

- نشانده اند که : « آقا ! ستاره کهنه شده !
جهان، جهان ِمُدِر...
.............................Oh !
..............................Mademoiselle !!
.......................................Bonjour !!! »

و مادموازل که بخندد ستاره و پولک ...
و این مکالمه هم می شود تمام !...همین !!

[]

خود خدا به سرم دست می کشد : « بگذر!
که من که خالق اویم گذشتم از مخلوق ! »

سیامک بهرام پرور
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 0:39  توسط آقا سجاد  | 

    به یاد او
   
       شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
       غنیمت است چنین شب که دوستان بینی
       به شرط آن که منت بنده وار در خدمت  
       بایستم ، تو خداوندوار بنشینی
       میان ما و شما عهد در ازل رفته است
       هزار سال برآید همان نخستینی
       چو صبرم از تو میسر نمی شود چه کنم ؟
       به خشم رفتم و باز آمدم به مسکینی
       به حکم آن که مرا هیچ دوست چون تو به دست
       نیاید و ، تو به از من هزار بگزینی
       به رنگ و بوی بهار ای فقیر قانع باش
       چو باغبان نگذارد که سیب و گل چینی
       تفاوتی نکند گر ترش کنی ابرو
       هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی
       لگام بر سر شیران کند صلابت عشق
       چنان کشد که شتر را مهار در بینی
       ز نیک بختی سعدی است پای بند غمت
       زهی کبوتر مقبل که صید شاهینی
       مرا شکیب نمی باشد ای مسلمانان
       ز روی خوب لکم دینکم ولی دینی

       سعدی
      
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 21:9  توسط آقا سجاد  | 

    به یاد او

       بغض غریبی گلویم را می فشارد . به علل احتمالیش می توانم فکر کنم ، اما بیانش نتوانم که دوستان به من خندند . لذا این بغض فروخفته را در گلو نهان می کنیم و این شب را نیز بسان شبان گذشته می گذرانیم .
       یه بیت معروفی هست از حافظ که می گه : "طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک ، چو درد در تو نبیند که را دوا بکند " همیشه به این بیت از طرف طبیب نگاه می کردم و کلی بیمار رو مذمتش می نمودم ، اما ام شب از دید بی مار بهش نگاه کردم و دیدم خیلی هم نمیشه ملامتش کرد ، بعضی وقتا واقعن نمی شه گفت .
       آه ، روزگار غریبی است نازنین ... ولی یه مزیتی داره ، دیگه "مثل بید بر سر ایمان خویش " ن "می لرزم" !
      
       یا حق !
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 23:21  توسط آقا سجاد  |