تبليغاتX
من بر خلاف عده ای از مرگ می ترسم
بسمی 
      
       سلام خدا . خوبی ؟ اون بالا چطوره ؟ همه چی رو به راهه ؟ نپرس دیگه . گیر نده . خودت می دونی که رو به راه نیستیم . آخه خدا ٬ ... حقیقتش می خواستم ازت گلایه کنم ٬ ولی دلم به مظلومیتت سوخت . یاد اون شعر عجب صبری خدا دارد افتادم . دیوار تو از همه کوتاه تر ه . مثلا همین الآن . می خواستم بیام ازت گله کنم ٬ به تیتر نگاه کنی متوجه می شی که حقیقتن همین طوری بوده و فیلم نیست . چرا همه گلایه هاشون و به تو می کنن ؟ این خیلی خوبه ٬ ولی تو چرا همیشه نفر آخری ؟ چرا وقتی هیچ کس و نداریم به تو گله می کنیم ؟ مگه تو خودت خالق اون آدمایی نیستی که ما باهاشون درد دل می کنیم ؟ خدایا چرا ما این قدر بدیم ؟ واقعن برا من سوال می شه که من چرا این قدر بدم ؟ واقعن آدم به خودش نگاه می کنه ٬ از بوی گند خودش حالش به هم می خوره . خدایا کمک کن . می دونم می خوای بگی من که همیشه بدون این که ازم کسی درخواست کنه کمک کردم . ولی نه منظورم اون نبود ٬ یه جور دیگه کمک کن . یه جور خارجی ٬ یه جور خفن . من فکر می کنم در من این پتانسیل رو قرار دادی که خفن بشم ٬ پس "بسمی" بگو و ردیفمون کن . ما رو بساز . الآن فکر می کنم می بینم یه تیریپ جدید راه بندازیم بد نیست :
یا حق !
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 23:0  توسط آقا سجاد