تبليغاتX
من بر خلاف عده ای از مرگ می ترسم
به یاد او
 
     دو روز رفته بودم مشاء . دهاتی است در نزدیکی دماوند . البته دهات که چه ارز کنم ! داشتم از کوه می رفتم بالا . به علت معضلات فیزیکی نمی توانستم سریع بروم . باید جوری می رفتم که به نفس نفس ... نیفتم .به علت حرکت آرام به دقت به زمین ٬ سنگ ها و رستنی های آن نگاه می کردم . پا را هر جا نمی توان نهاد . هر چه سنگ درشت تر ٬ قابل اعتماد تر ! ولی بزرگ بودن در یک جهت هم نمی تواند اعتماد شما را جلب کند . باید از همه ی جهات بزرگ باشد ! تقریبا همه ی جهات ! باید مرد باشد ٬ یا شیر زن . به غیر این سنگ ها ٬ پا را روی سنگ دیگری نگذارید . سنگ می شوید . سنگ روی یخ !
 
     بعضی چیزا تو زندگی هست که خیلی نگرانشی ٬ ولی فقط باید بگی علیه توکلت !
   
     دوست داشتم یه مطلبی با یه تایتلی بزنم ٬ ولی خودش و خدا می دونن که فقط به این دلیل این کار رو نکردم :
تا توانی دلی به دست آور                        دل شکستن هنر نمی باشد
 
     دلم می خواد بنویسم . بازم . دلم می خواد خیلی چیزا رو بنویسم . ولی :
     تحمل می کنم با درد چون درمان نمی یابم !
 
     الآن فقط یه چیزه که می تونه آدم رو آروم کنه : اون کسی که تند راه میره حکمن باید تند راه بره . ولی کسی که آروم راه می ره نمی دونه باید آروم راه بره یا تند ... یا علی مددی !
+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 0:18  توسط آقا سجاد  | 

من از این  فاصله ی دور کمی می ترسم

من از این لحظه ی ناجور کمی می ترسم

 تو چنان بافته ای رج به رج این حادثه را

که من از بازی این تور  کمی می ترسم

 من از این خواب بلندی که برایم دیدی

یعنی از بودن در گور کمی می ترسم !

 در اتاقی که پراز سایه ی تنهایی ام است

گاهی از  ریزش یک نور کمی می ترسم

 همه ی آینه از چهره ی من پر شده است

من از این  آدم مشهور  کمی می ترسم

 به خدا خط به خط این نامه پر از دلتنگی ست

تو نفهمیدی  و این جور  کمی می ترسم

 برو  بگذار که با خاطره ها  خوش باشم

من از این فاصله ی دور کمی می ترسم ...

 ناهید نوری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 14:43  توسط آقا سجاد  | 

مرابخواند عبیدالله از میان عرب
رسید بر دلم از خواندنش هزار تعب
مرا عمارت ری داد و گفت حرب حسین
قبول کن که ازو ملک راست شور و شغب
به ملک ری دل من مایل است و می ترسم
که بی گنه بکشم پادشاه ملک عرب
چگونه تیغ کشم در رخ کسی کو راست
شجاعت و نسب و علم و حلم و فضل و ادب
سزای قاتل او دوزخ است و می دانم
که این چنین عمل آرد خدای را به غضب
ولی چو می نگرم در ری حکومت آن
همی رود ز دلم خوف نار و لهب
 
شعر تعزیه - برگرفته از کتاب آسیابان سور - خسرو حمزوی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 12:41  توسط آقا سجاد  | 

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم       

در اين سراب فنا چشمه حيات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من

بعاقبت بمن آيی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی

که نقشبند سراپرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو يکی ماهی

مرو به خشک که دريای با صفات منم

نگفتمت که چو مرغان بسوی دام مرو

بيا که قوت پرواز و پر و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند

که آتش و تپش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند

که گم کنی که سرچشمه صفات منم

فکر کنم هوشنگ ابتهاج !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 19:57  توسط آقا سجاد  | 

به یاد او
 
راستش انگیزه ندارم شعر بنویسم . انگیزه ام رفته اردبیل ! ولی چاره ای نیست :
 

شاد کن جان من، که غمگین است
رحم کن بر دلم، که مسکین است
روز اول که دیدمش گفتم:
آنکه روزم سیه کند این است
روی بنمای، تا نظاره کنم
کارزوی من از جهان این است
دل بیچاره را به وصل دمی
شادمان کن، که بی‌تو غمگین است
بی‌رخت دین من همه کفر است
با رخت کفر من همه دین است
گه گهی یاد کن به دشنامم
سخن تلخ از تو شیرین است
دل به تو دادم و ندانستم
که تو را کبر و ناز چندین است
بنوازی و پس بیازاری
آخر، ای دوست این چه آیین است؟
کینه بگذار و دلنوازی کن
که عراقی نه در خور کین است

عراقی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 11:24  توسط آقا سجاد  | 

به یاد او
 
    دو دلم اول خط نام خدا بنویسم                یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم
    صاحب قبله و قبله دو عزیزیند ولی   خوش تر آن است من از قبله نما بنویسم
 
    لازم دیدیم تکه پاره ای توضیحات در مورد دو کلمه و ... که موسوم به شعر   شی ۶۳ بود عرض * طول * ارتفاع (حجم) کنیم .
    بیتی بسیار معروف از یکی از شاعران کویر نشین است : قربان وفاتم به وفاتم نظری کن / تا بوت همی بشنوم از رخنه ی تابوت که به دلیلی فقط دو کلمه ی اول آن و ... درج گشته بود . از دچاریت حضرات علیا به گم گیجیت عرض می کنم که عذر می خواهم .
    شب خوش !
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 16:43  توسط آقا سجاد  | 

قربان وفاتم ...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 22:9  توسط آقا سجاد  | 

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
آواره عشق ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد
آن را که منم منصب معزول کجا گردد
آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد
آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز
وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد
از اشک شود ساقی این دیده من لیکن
بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد
بیمار شود عاشق اما بنمی میرد
ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد
خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر
آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

مولانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 11:55  توسط آقا سجاد  | 

نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
گر چه او کرد دل از سنگ ، تو تقصیر نکردی
شرمسار توام ای دیده ازین گریه‌ی خونین
که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی
ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد
وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی
وای از دست تو ای شیوه‌ی عاشق‌کش جانان
که تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردی
مشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقل
که تو در حلقه‌ی زنجیر جنون گیر نکردی
عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت
برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی
خوشتر از نقش نگارین من ای کلک تصور
الحق انصاف توان داد که تصویر نکردی
چه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصری
که دگر پرسش حال پدر پیر نکردی
شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق
به خدا ملک دلی‌نیست که تسخیر نکردی

شهریار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:22  توسط آقا سجاد  | 

اگر به باده ی مشکین دلم کشد شاید
که بوی خیر ز زهد ریا نمی آید
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرماید
طمع ز فیض کرامت مبُر که خلق کریم
گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید
مقیم حلقه ی ذکرست دل بدان امید
که حلقه ای ز سر زلف یار بگشاید
تو را که حسن خدا داده هست و حجله ی بخت
چه حاجت است که مشاطه ات بیاراید
چمن خوش است و هوا دلکش است و می بیغش
کنون به جز دل خوش هیچ در می یابد
جمیله ای است عروس جهان ولی هش دار
که این مخدره در عقد کس نمی آید
به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر
به یک شکر ز تو ذل خسته ای بیاساید
به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند
که بوسه ی تو رخ ماه را بیالاید
 
حافظ
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 14:39  توسط آقا سجاد  | 

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
همان یک لحظه اول،
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
بر روی یک دگر ، ویرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،
تحسین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوسیده از صد جامه ی رنگین،
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
نه طاعت می پذیرفتم،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
سبحه صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
برای خاطر تنها یک مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو ،
آواره و دیوانه می کردم !
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه می کردم!
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که می دیدم عزیز نابجایی ،
ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد.
گردش این چرخ را
وارونه ، بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق
فتنه این علم عالم سوز مردم کش ،
به جزء اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم:
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته که تاب تماشای زشتکاریهای این مخلوق را دارد !
و گرنه من به جای او چو بودم.
یک نفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!

 رحیم معینی کرمانشاهی
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 11:33  توسط آقا سجاد  | 

       کویری است ، برهوت است . هیچ رستنی ای تن آرام خاک را زینت نمی کند . صدای هو هوی باد نیز به جز آزار گوش کار دیگری از اش ساخته نیست . و یک اتفاق ساده . یک حادثه ی بی معنا - میلاد تن - همان طور که انتظارش را می کشیدم کار خود را کرد . ناگاه برقی زد . از دوردست ها - شاید چندین سال نوری فاصله (!) - ستاره ای برقی زد و ماه مجلس شد ، ... بود ، بیش تر شد . با این که "من ۱ سالی هست که سراغ حیرانیست نرفتم ، اما ..." اما قابل تر از آنی که به خاطر نشریف قدومت این ویرانه را آذین ببندیم ، ولی حیف می شود که تحفه ای نثار چشمان و قلب مهربانت نکنیم ، هر چند تکراری . دیگر چه می توان کرد ، برگ سبزی است تحفه ی درویش:
 
خوابیده ای چو کودک در گاهواره ای [!]
کودک نگو ! فرشته بگو ! ماه پاره ای !
مانند آریان و هلن ... نسل منقرض
زیبای خته ! ... ها؟! نکند سنگواره ای !
شب ، نرم ، روی بالش تو پهن می شود
تا بوسه ها زند به سحر گوشواره ای ![!]
در لا به لای پلک تو خوابیده مریمی
در سینه ام ، مسیحِ دلِ پاره پاره ای
روی گلوی گرم تو سیبی چقدر سرخ !
شیطان ! بیا ببین ! به خدا هیچ کاره ای !![!]
بر روی راه شیریت آغوش یک شمد !
بیچاره قلب من ! ... تو چرا بی ستاره ای ؟![!!]
بر تار و پود پیرهنت گل نموده است
آنقدر یاسمن که ندارد شماره ای
بر تن : شکوفه ، برف : تنت ، عمق : آفتاب !
آن فصل چارمت ؟! ... خود من ! ... نیست چاره ای !!
تصویرهای من همه عینی است ، عین تو !
حیف از حقیقتت که شود استعاره ای !
ققنوس جان حسته ام آتش گرفته است
دستان من به سوی تو چونان شراره ای ...
... هی سعی می کنم ، و سرم رو به آسمان ؛
آخر خدا ! خلیل تو هم داشت ساره ای ![!]
یک جمله ، سرخ ، روی لبت بال می زند
اسمم نهاد ، کاش بیاید گزاره ای ! [ شاید هم آمد!!!]
اما سه نقطه آخر جمله نشست با -
- لبخند جمع و جور لب خوش قواره ای !
باقیش را بگو ! نشنیدی مگر که : (نیست
در کار خیر حاجت هیچ استخاره ای ) ![!]
...
یک پنجره ... و تو ... و سکوتی که می وزد
خوابیده ای ! چو کودک در گاهواره ای ...
 
سیامک بهرام پرور
 
 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 19:11  توسط آقا سجاد  | 

چه ساده روبروي من ، نشسته آه مي كشي
و روي عشق سبزمان خط سياه مي كشـی
تمام لحظـه هاي مـن در التهـاب مـاندنت
ولي تو راه رفـته را ، به كـوره راه مي كشی
غـرور را نديده اي درون چشـمهاي مــن
مرا چه تلخ و غمزده به قعر چاه مي كشـی
سحر سكوت مي كند ، تو رهسپار غربتـي
نگـاه خيره ی مـرا به سـوي مـاه مي كشـی
مرور را نشانده اي به جاي لمس لحظـه ها
تو صـولت غروب را به اشـتباه مي كشـی
چـــه انتظـار مبهـمي براي پركشـيدنم
تكيـده روبروي من ،نشسته آه مي كشـي
شقايق افشار

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 10:59  توسط آقا سجاد  | 

تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن
روز، در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه در بر داشتن
صبح، از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن
حشمت و جاه سلیمان یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن
بر تو ارزانی که ما را خوشتر است
لذت یک لحظه مادر داشتن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 14:47  توسط آقا سجاد  | 

بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز
این گونه آرم را وسوسه می کرد
 
***
در تاریکی هم عطر تو مشامم را پیدا می کند
از مشامم می گذری
از تمامم می گذری
رویای بیرون آمده از خواب
غلت می زنی در بستری که منم
 
حوا نیز
این گونه آدم را تسخیر کرد .[!]
 
محمد علی بهمنی
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 13:47  توسط آقا سجاد  | 

به یاد او
 
      هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 12:27  توسط آقا سجاد  | 

زهی سعادت من کِم تو آمدی به سلام

خوش آمدی و علیک السلام و الاکرام

قیام خواستمت کرد عقل می گوید

مکن که شرط ادب نیست پیش سرو قیام

اگر کساد شکر بایدت دهن بگشای

ورت خجالت سرو آرزو کند بخرام

تو آفتاب منیری و دیگران انجم

تو روح پاکی و ابنای روزگار اجسام

اگر تو آدمیی اعتقاد من این است

که دیگران همه نقشند بر در حمام

تُنُک مپوش که اندام های سیمینت

درون جامه پدید است چون گلاب از جام

از اتفاق چه خوش تر بود میان دو دوست ؟

درون پیرهنی چون دو مغز یک بادام

سماع اهل دل آواز ناله ی سعدی است

چه جای زمزمه ی عندلیب و سجع حَمام

در این سِماع همه ساقیان شاهد روی

بر این شراب همه صوفیان درد آشام

سعدی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 21:30  توسط آقا سجاد  | 

ستاره دیده فرو بست و آرمید، بیا
شراب نور به رگ های شب دوید بیا
زبس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
گل سپید شکفت و سحر دمید بیا
شهاب یاد تو در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو خط زرد کشید بیا
ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید بیا
به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار
به هوش باش که هنگام آن رسید بیا
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت
کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا
امید خاطر"سیمین" دلشکسته توئی
مرا مخواه از این بیش ناامید بیا
سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 17:31  توسط آقا سجاد  | 

چند روزیست که در من جاریست
عاشقی نقلی استمراریست
عشق را - این غزل حافظ را
می توان گفت مگر تکراریست ؟
 
محمد علی بهمنی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 19:43  توسط آقا سجاد  | 

دریا و من چقدر - شبیهیم گر چه باز

من سخت بی قرارم و او بی قرار نیست

با او چه خوب می شود از حال خویش گفت

دریا که از اهالی این روزگار نیست

امشب ولی هوای جنون موج می زند

دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست

ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش – ببین

دریا هم این چنین که منم بردبار نیست

محمد علی بهمنی

این شعر غزل است و من فقط همین چند بیت را در دسترس داشتم .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 18:55  توسط آقا سجاد  | 

به یمن ۵۰ امیت امشب sms خواهد شد .
 
خود را نمی بینم !
تو آینه نیست ؟
یا من
             وجود ندارم
 
محمد علی بهمنی
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 17:36  توسط آقا سجاد  | 

به یاد او

             لابد می دونی که چند وقتی می شه به کمانچه علاقه مند شدم . جریانش رو هم شاید برات گفته باشم . از اونجا شروع شد که یه شب در حین گوش دادن آلبوم "فریاد" استاد شجریان احساس کردم کمانچه ی استاد کلهر داره منو خفه می کنه . بی خیال کارم شدم و با دقت بیشتری گوش دادم . از اونجا بود که فهمیدم اون چیزی رو که یک سال بود دنبالش می گشتم رو پیدا کردم : ساز مورد علاقه !

            چند وقت هر چی گوش می دادم اصل حواسم معطوف بود به کمانچه اش . ولی نکته ی جالب این بود که فقط با کمانچه ی استاد کلهر پر می زدم و کمانچه ی کس دیگه ای به دلم نمی نشست . در این که آقای فرج پوری کمانچه کش و آهنگ ساز بسیار قابلیه هیچ بحثی نیست ، ولی به دلم نمی نشست . در این بین کنسرت هم نوا با بم و کنسرت کپنهاک استاد شجریان با استاد کلهر و دریای بی پایان آقای عقیلی با آقای فرج پوری رو هم دیدم . تا اینکه یه آلبوم دیگه هم گوش دادم :"شب ، سکوت ، کویر" . این آلبوم رو خیلی گوش داده بودم . ولی این دفعه با یه دید دیگه گوش دادم . با این دید که آهنگ ساز استاد کلهر ه ،سازهای محلی بسیار جالبی توش استفاده شده و کلن به قول معروف ارکستراسیون خیلی عالی ای داره . هم چنین اینکه سبک کار جدیده و استاد شجریان حدود 2- 3 سال روی خوندن این آلبوم وقت گذاشته و کار کرده .

         از همون اولش – سکوت شب – احساس کردم تاب شنیدنش رو ندارم . فکر می کنم با عود شروع می شه . خیلی آروم آروم و با طمانینه آهنگ شروع می شه . و بعد کمانچه ی استاد کلهر هم اصافه می شه . به قول یکی از اساتید صدای بم ماله شبه ، مثل صدای عود . چون عمق داره و عمق یعنی تفکر . بعد کویر که آهنگ بسیار زیبا و کمانچه ی بسیار شفاف ، انسان رو به وجد می آره . بعد ساز و آواز روی اشعار بابا طاهر و بعد شب کویر . ابتدا می خوام اسم سازها رو بگم : 1.کمانچه 2.سه تار 3.سنتور 4. دف (دو نوازنده ) 5. دایره 6. تنبک 7.تار 8.ویولنسل 9.نی 10.دوتار (دو نوازنده) 11.قوشمه  به حدی زیبا این سازها با هم ترکیب شدن که من مبتدی به هیچ وقت حضور چند تا از این سازها مثل سنتور ، تار و نی رو تشخیص نمی دم . بگذریم . قسمت بعدی با نوای گوش نواز قوشمه شروع می شه . سازی که به نظرم بادیه . ولی نکته اش اینجاست که قبل از شروع آواز به هیچ وقت صداش برای نفس گرفتن نوازنده قطع نمیشه و میشه فهمید که میکس وقت زیادی از استاد کلهر گرفته .و شعر علی معلم دامغانی . روی ب آلبوم با تکنوازی دوتار شروع میشه . سازی که شاید خیلیا اونو حتی ندیده باشن . بعد یه اتفاق جالب می افته . استاد کاهر شروع به نواختن سه تار می کنه . چیزی که تا به حال از ایشان ندیده و نشنیده بودم و انصافا به خوبی از پس آن برآمد . دو نوازی تار و سه تار در این قسمت بسیار زیباست و می تونم بگم تا حالا ندیده بودم . البته شاید ساز دیگه ای هم باشه ، واقعن برای من قابل تشخیص نیست . استاد کلهر باز سه تار رو زمین می ذاره و کمانچه دست می گیره تا استاد شجریان رو در آواز همراهی کنه . بعد می رسه به قطعه ی شرنگ که ترکیبی از کمانچه ، عود ، قوشمیه و یک سری ساز دیگه است و در نهایت تصنیف ای عاشقان که در به اوج بردن این آلبوم بی تاثیر نبوده است .
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:51  توسط آقا سجاد  | 

به یاد او
 
      این خاتمی عجب آدم خوفیه . خیلی ازش جواب می گیرم . امروز داشتم خطبه های نماز جمعه شو گوش می دادم . حرفای خیلی پخته و سنجیده می زنه .
      جدیدن مد شده ایراد بگیریم از نظام . از همه رقم . کوچیک و بزرگ . وارد و ناوارد . یاد زیارت عاشورا خوندن افتادم . سر یا ابا عبدالله وایمیستیم و ۱۰ بار تکرار می کنیم . بعد اونجاش که گفته ۱۰۰ بار بگو خیلی راحت یک بار می گیم و رد می شیم . من نمی دونم زیارت عاشورا از کی نقل شده ٬ ولی می شه حدس زد که شعورش از ما بیشتر بوده ٬ ولی ما خیلی راحت هر کاری خودمون دوست داریم می کنیم بدون توجه به اینکه صاحابش نظر دیگه ای داشته ! حالا شده حکایت ما . مگه آقا نمی گه امسال سال همبستگی ملی و انسجام اسلامی (ایشالله که درست گفته باشم ) ه ؟ مگه نمی گه باید از دولت طرفداری همه جانبه کرد ؟ مگه نمی گه باید جلوی دشمن وایسیم ؟ به نظر من که شوخی نمی کنه . ولی شما میای انتقاد می کنی . عیب نداره ٬ خیلی هم خوبه . جوک هم می سازی و پخش می کنی ؟ اصلن این بدبخت فلک زده (لحمدی نژاد رو می گم ) شده سوژه ی جوک .این دیگه خیلی ۳ است . البته این حرف می تونه جواب داشته باشه ٬ حتی فحش . ولی ما اینو از دوران خاتمی (نه خاتمی فوق الذکر ٬ اون یکی ) گرفتیم که هر کس نظر خودش رو می تونه بگه !!
+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 22:2  توسط آقا سجاد  | 


به التماس نجیبم بخند حرفی نیست

شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست

در امتداد جنونم بیا و رو در رو

به خنده
های عجیبم بخند حرفی نیست

از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند

به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند

تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست

من از عبور نگاهی شکسته ام، آری

شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست

به حال من پری دل گرفته هم خندید

تو هم بخند حبیبم ـ بخند حرفی نیست

مسعود سلاجقه

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 10:56  توسط آقا سجاد  |