تبليغاتX
من بر خلاف عده ای از مرگ می ترسم
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است
گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است
افسوس که شد دلبر و در دیده گریان تحریر خیال خط او نقش بر آب است
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود زین سیل دمادم که در این منزل خواب است
معشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکن اغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است
گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است
سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم دست از سر آبی که جهان جمله سراب است
در کنج دماغم مطلب جای نصیحت کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز بس طور عجب لازم ایام شباب است
 
حافظ
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:46  توسط آقا سجاد  | 

به یاد او
 
    ... و روزی خواهد آمد که در تقویم ها بنویسند :"تعطیل ٬ ظهور امام زمان (عج)"
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 21:59  توسط آقا سجاد  | 

به یاد او
     وب گردی می کردم . یه مقاله دیدم ٬ دیگه خودتون تا تهش برین : "حسن ٬ خیلی غریبی حسن" .
     مدینه ٬ بالای اون پله ها ٬ می دونی که کجا رو می گم . شبه ٬ یه عده اون پایین دارن دسته جمعی دعا می خونن و مداحی می کنن . یه عده پشت در دارن خودشون و تیککه تیککه می کنن . "آقا رامون که نمی دی ٬ اقلن بذار از پشت این نرده های سبز ببینمشون ." به ضجه های اون زنه نگاه می کنی . به تشر های عربی درشت هیکل به اون نیک بخت . به ضربه هایی که به دستای گره شده به نرده ها فرود میاد .به مشتی خاک که دور قبرش تلنبار شده ٬ تاریکی ٬ تاریکی . نه نه برنگرد ٬ تو رو خدا برنگرد ٬ جون خودش قَسَمت می دم برنگرد . ولی نمیشه . بر می گردی ٬ یک گنبد عظیم ٬ خیلی بزرگ ٬ سبز رنگ . به مرمر کف زمین نگاه می کنی ... خواهش می کنم ٬ دوباره برنگرد ٬ سرت رو پایین بنداز و برو ٬ خودشون گذشتن ٬ تو هم بگذر ٬ باز هم برمی گردی ٬ دوباره همون نرده های سبز ... زیر لب زمزمه می کنی :"حسن خیلی غریبی حسن ... "
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:40  توسط آقا سجاد  | 

چرا زهم بگريزيم، راهمان كه يكى ست
سكوتمان، غممان، اشك و آهِمان كه يكى ست
چرا زهم بگريزيم دست كم يك عمر
مسير ميكده و خانقاه مان كه يكى ست

اگر سپيدى روزى تو، من سياهى شب
هنوز گردش خورشيد و ماه مان كه يكى ست
تو از
سلاله ى ليلى من از تبار جنون
اگر نه مثل هم ايم، اشتباه مان كه يكى ست

من و تو هر دو به ديوار و مرز معترض ايم
چرا دو توده ى آتش، گناه مان كه يكى ست
اگرچه رابطه هامان كمى كدر شده است
چه باك، حرف و حديث نگاه مان كه يكى ست

محمد سلمانى

 

چند روز بود منو سر می دووند . بالاخره بهش گفتم یه سوال ٬ یا آره یا نه ٬ بشاگرد برم ؟ به خودش که از همه برام عزیزتره ٬ بدون اغراق و جبهه گیری گفت : "نعع" (خیلی سعی کردم لحنش رو در قالب واج ها بگنجونم.)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:49  توسط آقا سجاد  | 

به یاد او

خیلی اتفاقی چند دقیقه ای از یک سریال تلویزیونی رو داشتم می دیدم . یه مرد 50 ساله داشت به یه پسر 25 ساله اینجوری می گفت :" تو باید عاشق بشی . عاشق هر کس و هر چیزی غیر خودت ... " توضیح بیش از این نمی دم . العاقل یکفی بالاشاره. فقط بدون اگه فیلم و سریال ایرانی نمی بینم بی دلیل نیست !

توفیق داشتم شب جمعه دعای کمیل شرکت کنم . آخراش رو یادت بیار . به نظرم قشنگ ترین صفت خدا همینه : "یا سریع الرضا "

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:18  توسط آقا سجاد  | 

 آدمک آخر دنياست بخند

آدمک مرگ همين جاست بخند

آن خدايي که بزرگش خواندي

بخدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطي که تو را عاشق کرد

شوخي کاغذي ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گريه چه زيباست بخند

صبح فردا به شبت نيست که نيست

تازه انگار که فرداست بخند

راستي آنچه به يادت داديم

پر زدن نيست که در جاست بخند

آدمک نغمه آغاز نخواند

بخدا آخر دنياست بخند

thnx skoter2007

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 16:37  توسط آقا سجاد  | 

قاصد آمد گفتمش : آن ماه سیمین بر چه گفت ؟

گفت : با هجرم بسازد گفتمش : دیگر چه گفت ؟

گفت : دیگر پا ز حد خویش نگذلرد برون

گفتمش : جمع است از پا خاطرم ، از سر چه گفت ؟

گفت : سر را بایدش از خاک ره کمتر شمرد

گفتمش : کمتر شمردم ، زین تن لاغر چه گفت ؟

گفت : جسم لاغرش را از تعب خواهیم سوخت

گفتمش : من سوختم ، در باب خاکستر چه گفت ؟

گفت : خاکستر چو گردد خواهمش بر باد داد

گفتمش : بر باد رفتم ، در صف محشر چه گفت ؟

گفت : در محشر به یک دم زنده اش خواهیم کرد

گفتمش : من زنده گردیدم ز خیر و شر چه گفت ؟

گفت : خیر و شر نباشد عاشقان را در میان

گفتمش : این است احسان ، از لب کوثر چه گفت ؟

گفت : با ما بر لب کوثر نشیند عاقبت

گفتمش : چون عاقبت این است زین خوش تر چه گفت ؟

گفت : دیگر نگذرد در خاطرم یاد "عظیم"

گفتمش : دیگر بگو ، گفتا : مگو دیگر چه گفت

عظیم نیشابوری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:11  توسط آقا سجاد  | 

به یاد او

آژانس را دیدم ، شیشه ایش را . همانی که شبیه هواپیما بود ، بیرونش . پنجره های قشنگی داشت ، به حاتمی کیا تبریک می گویم . نه اینکه منتظر تبریک من باشد ، نه ، من منتظر دلیلی برای تبریک گفتن به او بودم . و حال دارم . چه دلیلی مستند تر از "فاطمه" ، با آن لحن غریب حاج کاظم ... "دوست دارم سرم رو رو شونه ات بذارم و گریه کنم ، ولی اینجا چشمای زیادی به من دوخته شده" چه دلیلی بهتر از عباس . عباسی که مرد . یک مرد مرد . یک مرد . چه خوب جایی مورد . پیشونیش رو لبای حاجی ، حاجی در حال گفتن یک جوک . "یه لره و یه رشتیه و یه تهرانیه و ... " و چه نامی ... کاظم (!) خیلی مناسب بود ، خیلی . آن دختر در آژانس را به یاد بیار . "تا حالا طرفدارتون بودم ، ولی از حالا دیگه نیستم" . نماد گرایی هم بود ، ولی مثل کارهای فرمان آرا تو ذوق نمی زد . سلمان ، ابوذر و فاطمه ... فاطمه ... فاطمه ... لحظاتی که حاجی دست سلمان را در دست می فشرد ، لحظات غریبی بود ، آب از دیدگانم می رهاند ، و ... رضا کیانیان که دوستش می دارم ، بازی اش را بیشتر.تا به حال بازی اینگونه اش را ندیده بودم ، خودش نیز. ... و خیلی های دیگر که نگفته می گذارمشان ... حال می فهمم چرا حاج کاظم اسطوره است ، چرا مردم دیالوگ های آژانس را از برند ، چرا به کسانی که آژانس را ندیده اند به چشم دیگری می نگرند ... باید بیشتر ببینم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:37  توسط آقا سجاد  | 

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

زین چمن سایه ی آن سرو چمان ما را بس

من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بینی و آزار جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدارا به بهشتم مفرست

که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله بی انصافی است

طبع چون آب و غزل های روان ما را بس

حافظ – استاد شجریان – خصوصی - ماهور
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 23:10  توسط آقا سجاد  | 

هزار بولهب ار لب به شرک بگشاید
تو در کنار محمد بمان و سلمان باش
مهدی سهیلی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:10  توسط آقا سجاد  | 

سوگند به خورشید و به ماهی که ندارم

شب قسمت من شد ، به گناهی که ندارم

از باد مرا ، ای شب توفنده ، مترسان

سرمایه ی من چیست؟ کلاهی که ندارم؟!

تا هست ، به جز هیچ کسی قسمت من نیست

آسوده ام از منصب و جاهی که ندارم

ای دکه ی دنیا چه قدر دست تو تنگ است!

شرمنده من و پول سیاهی که ندارم!

این عمر ، چنان کوه روی شانه ی من بود

از کوه چه دارم؟ پر کاهی که ندارم

دشتی عطشم ، منت باران نکشیده

برگ سندم : خشک گیاهی که ندارم

غیر از خود دل ، شاهد دلباختگان کیست؟

اینک منم و هیچ گواهی که ندارم

جذاب ترین مرحله ای عشق ، همین است

از من تو همان چیز بخواهی که ندارم

تا مرگ ، به جنگ توام ، ای زندگی وحش

با یاری این خیل و سپاهی که ندارم

آوارتر از ابرم و آواره تر از باد

لرزان ترم از پشت و پناهی که ندارم

تا چند من و دل در هر خانه بکوبیم

من منتظری ، چشم به راهی که ندارم

والله ، اگر داشتن دین به همین هاست

صد بار تو را شکر ، الهی که ندارم!

دیریست که با توشه ی تاریکی و تردید

شب می بردم سوی پگاهی که ندارم

خلیل ذکاوت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:19  توسط آقا سجاد  | 

تن آدمی شریف است به جان آدمّیت

نه همین لباس زیباست نشان آدمیّت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی

چه میان نقش دیوار و میان آدمیّت

خور و خواب و خشم و شهوت شَغَب است و جهل و ظلمت

حَیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیّت

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد

که همین سخن بگوید به زبان آدمیّت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی

که فرشته ره ندارد به مکان آدمیّت

اگر این درنده خویی ز طبیعتت بمیرد

همه عمر زنده باشی به روان آدمیّت

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند

بنگر که تا چه حد است مکان آدمیّت

طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت

به در آی تا ببینی طیران آدمیّت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم

هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیّت

سعدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 15:27  توسط آقا سجاد  | 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوسته ی کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است.

فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:50  توسط آقا سجاد  | 

گوشه ی چشم بگردان و مقدر گردان

ما که هستیم در این دایره ی سرگردان؟!

دور گردید و به ما جرات مستی نرسید

چه بگوییم به این ساقی ساغر گردان!

این دعائی است که رندی به من آموخته است

بار ما را نه بیفزا نه سبک تر گردان!

غنچه ای را که به پژمرده شدن محکوم است

تا شکوفا نشده بشکن و پرپر گردان

من کجا بیشتر از حق خودم خواسته ام؟

مرگ حق است ، به من حق مرا برگردان!

فاضل نظری - اقلیت

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:50  توسط آقا سجاد  | 

دنیا خراب شد ، پر مجنون!...اجق وجق!!

لیلای لنز سبز!افاده،طبق طبق!!

دستان لاک خورده ی شیرین ،قرار کوه

دستان دخترانه ی فرهادِ شق و رق!

کو کفش آهنی تو وامق؟!...عصات کو؟!

با کفش قیصری پی عذرا ...تتق تتق؟!

خسرو نشسته است و به چالش کشیده است

تقدیر خویش را ، سر یک فال با ورق:

بی بی ِ دل ، سپس تک گشنیز...آس دل...

...سرباز خواجه مان که ولی باز هم دمغ

- پک می زند به پیپ مدل انگلیسی اش

مزمزه می کند دو سه تا استکان عرق !

"رقصی چنین میانه ی میدانش آرزوست

یک دست جام باده و یک دست..."زرورق!!

بی بیِ چه !؟ چه آسِ دلی ؟!...زلف یار چه؟!

قانون سرخ دل شده عطف به ما سبق!

قانون سرخ دل شده عطف به ما!همین!

چشمان من فلق شده ، چشمان تو شفق

"من"ها،"تو"ها ، همین "تو"و"من"های سوخته!...

مانند طعم فاجعه تلخ است حرف حق

انی اعوذَ بک!...به دو چشمان کافرت!

تنها پناه من!...بکِ من شر ما خلق!

سیامک بهرام پرور

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:21  توسط آقا سجاد  |