تبليغاتX
من بر خلاف عده ای از مرگ می ترسم

   بسم الله الرحمن الرحیم 

       یه ساعت نشده که حجامت کردم . اولش یه بادکش می کنن . بعد بادکش رو برمی دارن و تیغ می زنن . بعدش دوباره بادکش رو می ذارن که خون های کثیف رو حسابی بکشه . بعد این کار به تناسب موقعیت و شرایط فرد چندین بار تکرار می شه . من مامانم برام حجامت کرد . وقتی مامانم بادکش رو برداشت که خون ها رو جمع کنه ، احساس کردم به سرعت داره دلم خالی می شه . سرم به شدت گیج می رفت . خیلی احساس عجیبی بود . تا به حال این جوری نشده بودم . بعدشم دیگه هیچی نفهمیدم .

        صحنه ی بعدی بابام پاهام رو بالا گرفته بود و به زور دهنم رو باز می کرد که عسل به کامم بذاره . مامانم می لرزید . هنوزم شاید داره می لرزه . بابام هی زیر لب می گفت لا اله الا الله . مامانم سرخ شده بود و هنوزم هست و بابام هم انگار بغضی تو گلوش بود . چشمان مامانم قرمز شده بود و هنوزم هست و بابام مثل همیشه وقتایی که اعصابش ناراحته میره بیرون که باغچه رو آب بده . هنوز 2 ساعت از آخرین دفعه ای که باغچه رو آب داده نمی گذره !

       اونا خیلی منو دوست دارن .

       مرگ خیلی نزدیکه . خیلی . امیدوارم مرگم هم به همین سادگی باشه .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 20:24  توسط آقا سجاد  | 

یه پنجره با یه قفس یه حنجره بی هم نفس

سهم من از بودن تو یه خاطره است همین و بس

 

تو این مثلث غریب ستاره ها رو خط زدم

دارم به آخر می رسم از اونور شب اومدم

 

یه شب که مثل مرثیه خیمه زده رو باورم

می خوام تو این سکوت تلخ صدات و از یاد ببرم

 

بذاز که کوله بارم و رو شونه ی شب بذارم

باید که از اینجا برم فرصت موندن ندارم

 

داغ ترانه تو نگاه شوق رسیدن تو تنم

نو حجم سرد این قفس منتظر پر زدنم

 

من از تبار غربتم از آرزوهای محال

قصه ی ما تموم شده با یه علامت سوال

 

پر پرواز / پر پرواز / شادمهر عقیلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 0:8  توسط آقا سجاد  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

      چند وقته یه موسسه می رم برای تدریس زبان . باورم نمی شد دنیای معلما این قدر بزرگ باشه . مسائلی که باهاش درگیرن ، چیزایی که بهش فکر می کنن ، سیلابس درس ، ناظر ، شرایط خاص بچه ها و ... جالب تر اینکه من کاملن بچه ها رو درک می کنم که هی حرف می زنن ، با هم دعوا می کنن ، مشقاشون و نمی نویسن ، تا زنگ می خوره حمله می کنن طرف در و .... چون خودم چند سال پیش پشت همین میز و صندلی ها بودم . ( چند  < ۳ ) امیدوارم بتونم از ترم بعد یه کلاس مستقلا بگیرم . دوست دارم با بچه ها از نزدیک تر آشنا شم . البته یه چیز دیگه هم هست .I'm preparing for TOEFL exam

تا ببینیم خدا چی می خواد .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:23  توسط آقا سجاد  |