تبليغاتX
من بر خلاف عده ای از مرگ می ترسم

براي كشتن گل سرخ ، بايد آن را در همان موقع كه غنچه است به زور بازش كرد . 

 

دخمه - ﮊوزه  ساراماگو  - مترجم كيومرث پارساي – صفحه 103

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 17:43  توسط آقا سجاد  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

     امروز تعويض پلاك آزادي بودم . ساعت 7:50 رفتم . 12:45 بدون پلاك برگشتم . ديگه توضيح نمي دم .

     هفته ي پيش 20:30 داشت فجايع لبنان رو نشون مي داد . يه آهنگ غمگين با تصاوير بسيار تكون دهنده . گوشه ي سمت چپ تصوير هم نوشته بود :"باي ذنب قتلت؟" . نشستم فكر كردم . واقعا اينها چه گناهي دارند كه اينها رو مي كشند ؟ اين سوال تو ذهنم بود تا اينكه جوابش رو تو كتاب "سيري در سيره ي نبوي" شهيد مطهري پيدا كردم . "وجودك ذنب" همين كه هستي گناهه . تو اصلن نبايد باشي . تو از ما اجازه گرفتي كه داري نفس مي كشي ؟

    "فان حزب الله هم الغالبون"

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 21:0  توسط آقا سجاد  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

       نمي دونم چه جوري شروع كنم ، ... بذار اينجوري بگم : نمي دونم ديدت از مشكلات خانوادگي چيه ؟ من مي خوام يكي از مشكلاتم رو بهت بگم . مي خوام بگم كه دلم خالي شه . مي خوام بگم كه بدوني من چه جوري درس خوندم و چه جوري نمره گرفتم و چه جوري فكر كنم . برو پايين تر نمره هام رو نگاه كن . نقشه سازي عددي . يه پرو‍ﮊه ي خيلي سنگين داشت ، البته من هم پرو‍ﮊه اش رو دوست داشتم . اين پرو‍ﮊه كاملا با كامپيوتر بود . حدود 200 ساعت از من وقت گرفت . من روزي 4-5 ساعت پاي اين پرو‍ﮊه بودم . بابا و مامانم مي گفتن تو داري چه كار مي كني ؟ بسه . كامپيوتر رو خاموش كن . بهشون مي گفتم مي دونين دارم چه كار مي كنم ؟ مي گفتن نه ، ولي زياد با كامپيوتر كار مي كني . (قابل توجه اين كه من كامپيوترم وسط اتاق نشيمنه و هر كي با چرخوندن سر مي تونه ببينه دارم چه كار مي كنم .) من هم گوش نمي كردم ، چون واقعا حرف مفت مي زدن . آخر سر مامانم سيم پاور كامپيوترم رو برداشت . هر چي مي گفتم من كار دارم ، اين پروﮊه 5 نمره از درس 3 واحديمه . متاسفانه كسي ما رو به هيچ جاش حساب نكرد . يه روز از همسايه بالاييمون سيم پاور گرفتم . سيم رو باز برداشتن و فرستادن دست صاحبش و بهشون سپردن كه ديگه به من چيزي ندن ! دوباره رفتم از سايت دانشگاه با كلي بدبختي سيم پاور گرفتم . تهديد شدم به جمع شدن كامل كامپيوتر . باور كنين من هيچ كاري با كامپيوتر نمي كردم . فقط دنبال كارم بودم . بالاخره اين پروﮊه تموم شد . اين پروﮊه در حدي كامل و دقيق بود كه استاد به من پيشنهاد داد كه پروﮊه ي من رو روي ديوار دانشكده نصب كنه . شايد باورت نشه ، ولي من قبل از دادن امتحان كتبي 12 نمره اي 20 ام رو گرفته بودم . فقط يه چيز ديگه بگم و اين بحث رو خاتمه بدم . من يه پروﮊه ي ترازبابي دقيق دارم . يعني يافتن اختلاف ارتفاع بين نقاط با دقت ميكرون . اين عمل به علت دقت بسيار بسيار بالا و باور نكردني فقط بايد قبل از طلوع آفتاب انجام بشه ، چون نور آفتاب ايجاد خطا مي كنه . نمي خوام زياد توضيح بدم . امروز از ساعت 3 تا 8.5 شب مشغول انجام اين پروﮊه بودم (يك تمرين تمام عيار براي آمادگي براي انجام دادن عمليات در سحرگاه) از اونجا كه من تنها پسر اين گروهم وسايل سنگين اين كار رو معمولا من حمل مي كنم . 9 رسيدم خونه ،‌خودم نه ، جنازه ام . بابام مي گه كجا بودي ؟ مي گم دانشگاه . مي گه برو آقا دانشگاه كجا بود . الآن دانشگاه تعطيله پروﮊه كدومه ،‌ منو نمي توني خر كني ، من تو چشات نگاه كنم مي فهمم دروغ مي گي ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 22:25  توسط آقا سجاد  | 

بسم الله

اسراییل ، جو ، فشار ، بازی ، حیله ، جنگ روانی ، عربستان ، ...

یه داستان که تو بچگی خوندم رو می خوام تعریف کنم . با کنار هم گذاشتن داستان و کلمات بالا ، کار بزرگ حزب الله معلوم میشه .

یه پادشاهی توی یه مملکتی حکم رانی (!) می کرده . یه روز دو تا خیاط میان می گن که ما بهترین خیاط های این سرزمینیم و می خوایم به طور افتخاری برای پادشاه یه لباس بدوزیم . پادشاه هم قبول می کنه . اینا بعد از چند وقت می گن کارمون تموم شد ، ولی یادتون باشه که این لباس جادوییه ، کسایی که حروم زاده اند نمی تونن این لباس رو ببینن . ولی در واقع هیچ لباسی در کار نبوده و کسی از ترس تهمت حروم زادگی نمی تونسته اینو بیان کنه . بعد توی شهر جار می زنن که شاه می خواد با لباس جدیدش بیاد که فقط کسایی که حلال زاده اند می تونن این لباس رو ببینن . پادشاه لخت و عود میاد بیرون و از جلوی مردم رد می شه ، هیچ کس هم دهان باز نمی کنه . یهو یه بچه می پره وسط و می گه پادشاه که لخته . مادرش سریع می کشتش عقب و سریع بین جمعیت گم و گور می شه . کم کم آوای پادشاه لخته از دور و اطراف بلند می شه و همه می فهمن که پادشاه واقعا لخت بوده و خیاط ها بهشون کلک زدند .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 17:58  توسط آقا سجاد  |