بسم الله الرحمن الرحيم
ژوزه ساراماگو از بزرگ ترین نویسندگان قرن است . این مدعا را نائل شدن وی به نوبل ادبیات ، معتبرترین دیپلم افتخار جهانی ، اثبات می کند . وی در سال 1998 به این افتخار نائل شد . وی نویسنده ی پرکاری بوده است . از سال 1966 تا سال 2002 که کتاب مرد تکثیر شده در آن منتشر شد 26 کتاب نگاشته است که از معروف ترین آنها می توان از کتب زیر نام برد (به توالی انتشار). اولین عدد سال انتشار و دومین عدد نمره ای است که بنده از 5 به کتبم می دهم :
کتاب نقاشی و خوش نویسی (1977)
اجسام کوازی (1978)
سفری به پرتغال (1981)
بالتازار و بلیموندا (1982) (4.5)
سال مرگ ریکاردو رایس (1984)
صخره ی سنگی (1986)
تاریخ محاصره ی لیسبون (1989)
کوری (1995) (5)
همه ی نام ها (1997) (4)
داستان جزیره ی ناشناخته (1999) (4)
دخمه (2001) (4)
مرد تکثیر شده (2002) (5)
بینایی (5)
ساراماگو از بسیاری جهات منحصر به فرد است . اولین نکته ای که در کارهای ساراماگو به چشم می خورد نثر متفاوت اوست . اولا که او در به کار بردن علائم سجاوندی خست خاصی به خرج می دهد . به قول آقای پژمان – از مترجمان کتاب های ساراماگو – او فقط از ویرگول و نقطه استفاده می کند . پاراگراف های کتب او معمولا بسیار بلند هستند . اولین کتابی که من از ایشان خوانده ام ، کتاب "کوری" بود .پاراگراف های این کتاب بعضا به چند صفحه می رسد . به ندرت در کتب او جاهای خالی پیدا می توان کرد . شیوه ی نوشتاری او فصل به فصل است . ولی برای فصول نامی قرار نمی دهد . با اینکه نثر بسیار خاصی دارد ، ولی شکل نثرش خواننده را آزار نمی دهد و او را مجذوب نثر خود نمی کند .از مثال های بد این نوع نثر می توان از رضا امیرخانی نام برد که نثرش خواننده را از تعمق در اصل مطلب دور می کند .از لحاظ محتوایی نثر بسیار قوی ای دارد . با خواننده اش بسیار صمیمی است و او را با پنهان کاری آزار نمی دهد . در لابه لای جملاتش مفاهیم عمیقی را به طور غیر مستقیم ارائه می دهد ، به طوری که قسمت زیادی از کتاب هایش به این سری از جملات می گذرد ، بدون این که خسته کننده باشد . این مفاهیم طنز گونه و اسطوره ای باعث می شود که کتاب های او فراموش نشدنی باشد .
از دیگر خصوصیات او این است که قسمت اصلی کتاب صفحات انتهایی هستند . در "کوری" پس از برگشت به خانه ، در "دخمه" پس از رمزگشایی از آن اتفاقی که در طبقات پایینی می افتاد . در "همه ی نام ها" در دوصفحه ی آخر که با بایگان صحبت می کند . در "بالتازار و بلیموندا" نهایت این سبک را به کار می بندد . کتاب برای من بسیار خسته کننده بود . خواندن آن بسیار سخت بود . در فصل آخر مقداری خواننده را به هدفش میل می دهد . در دو صفحه ی آخر خواننده را به آستانه ی مرگ می رساند و در پاراگراف آخر جان خواننده را از تنش می ستاند . در "مرد تکثیر شده" چند صفحه ی آخر رعشه بر اندام خواننده می اندازد . تنها کتاب هایی که شوک را از ابتدا وارد می کند"کوری"و "بینایی" است . از همان اول موجه می شویم که با یک رمان اجتماعی - انتقادی تند و جذاب مواجهیم .
از دیگر مسائل بسیار جالب برای من انتخاب نام برای کتاب هاست . به نظر من "همه ی نام ها" ، "کوری" و "بینایی" اسامی فوق العاده ای دارند . مخصوصا کتاب "همه ی نام ها "که کل کتاب در نامش خلاصه می شود .
قبل از رفتن به سراغ کتاب "همه ی نام ها" نکته ی دیگری اشاره کنم و آن استفاده از بعضی جملات از کتاب هاي معروف است که واقعا آدم را به فکر وامی دارد :
همه ی نام ها : تو نامی را که به تو داده اند می دانی ، تو نامی را که داری نمی دانی .
دخمه : چه صحنه ی عجیبی شرح می دهی و چه زندانیان غریبی را . به راستی آنان همانند ما هستند .
تاریخ محاصره ی لیسبون : تا وقتی که به حقیقت نرسیده ای نمی توانی آن را اصلاح کنی . اما تا آن را اصلاح نکنی نمی توانی به آن برسی . با این حال دست از کوشش برندار .
این یک معرفی اجمالی از ساراماگو .در پست بعد بیشتر به کتاب "همه ی نام ها" می پردازیم . تا بعد .
امروز تو رورزنامه ی "سلامت" خوندم :"۸۵ درصد زنان از همسر آزاری و مشکلات روانی رنج می برند ." در جا یه مطلبی به ذهنم رسید . اگه این طوریه چرا خیلی (می تونم بگم اکثر) عشق ها به ازدواج ختم می شه و یا نمی شه ، ولی دوست دارن که بشه . مخصوصا دخترا . طبق این آمار احتمال اینکه کسی از ازدواجش راضی باشه خیلی نیست . البته خوبه ها ، خوبه که به ازدواج ختم بشه ، چون چشم آدم از بقیه بریده می شه و خیالش راحت می شه و دیگه دنبال دوست شدن با این و اون نیست . منظورم یه چیزه دیگست . اصلا دوست شدن برای چیه ؟ (منظورم دختر با پسره ) به نظر من نمی شه گفت کاملا بده یا خوبه . باید سبک سنگین کرد تا آخر ببینی می ارزه یا نه . شاید بعضی ها اینقدر وضغشون خراب باشه (از هر لحاظ) که واقعا به یکی با جنس مخالف نیاز داشته باشند (هر نوع نیازی ) و چون نمی تونن ازدواج کنن به دوست شدن رو میارن . ولی آخه درد من این نیست . مشکل اینه که مثلا یه پسر واسه کلاسش می ره دنبال دختر . که بگه آره ما هم قاطی باقالی هاییم . یعنی هیچ نیاز مبرمی به یه دختر نداره . فقط واسه خوش گذرونی و به قول ما یللی تللی . (بعضی ها هم که دیگه درجه ی بی شعوریشون سر به آسمون می زنه می گن مگه چه فرقی می کنه دختر با پسر . خودشون هم می دونن که دارن خودشون رو تحمیر می کنن ). از اون بدتر می دونی چیه ؟ اینکه پسرا عاشق مانتوی کوتاه دختره می شن . اگه دیگه خیلی وضعشون خوب باشه عاشق قیافه ی دختره می شن . خداییش غیر اینه ؟ بعد که قراره به ازدواج بکشه دیگه می شه نور علی نور و در نهایت یه اتفاق خیلی ترسناک می افته : طلاق . (کاری نداریم که این وسط چه اتفاقی می افته ) بعد همه مقصر می شن . مامان و بابا و عمه و عمو و اصغر آقا قصاب محل و ... (البته فکر کنم اکبر آقا قصاب محل بود ، الآن خوب یادم نیست )من از فیلم چهارشنبه سوری یه نکته ای گرفتم . البته اینو می دونستم ، ولی تاثیر فیلم خیلی بیشتره .(اصولا هنر همینه) نباید دنبال این باشی که خوشگل ترین و خوش تیپ ترین دختر و برای زندگیت انتخاب کنی . چون بالاخره یکی خوشگل تر و خوش تیپ تر پیدا می شه . دنبال یه چیز دیگه باید بود . حتی برای دوست شدن هم باید دنبال یه چیزای دیگه ای بود . من اون چیزای دیگه رو پیدا کردم . مشکل دیگه ای که هست اینه که آدما معمولا از ایده آل های خودشون تا حدی عدول می کنن . چون سیستم ازدواج در فرهنگ ما اینو حکم می کنه . در سیستم های قدیمی این جوریه که مامان پسرا معمولا می رن و از دوست و رفیقاشون آمار می گیرن که فلانی دم بخته . بعد پا می شن می رن خواستگاری . یه پسر چند دفعه می تونه بره خواستگاری ۵ بار ، ۱۰ بار ، ۲۰ بار بیشتر که نمی تونه . احتمال این که مورد ایده آلش رو تو این چند تا پیدا کنه چقدره ؟ برای همین از بعضی از پارامتر های زنِ زندگیش کوتاه می آد و با یکیشون ازدواج می کنه . در سیستم های نوین هم که دیگه حرفشو نزن . انتخاب کیلو چنده ؟ هر کی خوشگل تر بود و پا داد . والسلام .
باز من اینجا مجبورم اون جمله ی معروف تو رو بگم :"نمی دونم ، نمی دونم ، نمی دونم ...)
یه روز تو سایت نشسته بودم و طبق معمول شاس می زدم . از اونجایی هم که موبایل من کلا جلب توجه می کنه ، هر کی میاد یه وری به موبایل ما می ره . یکی از بر و بچ هم اومده بود و بالاخره به نحوی خودش رو با موبایل ما سرگرم می کرد . رفته بود تو قسمت آهنگ ها . من یه آهنگ سرود ملی داشتم . اونو پخش کرد . صداش تو کل سایت پیچید . یکی از بچه ها سریع گفت جمش کن بابا ، ... و از این قبیل حرف ها . (پخش آهنگ تو سایت ما کاملا عادیه) یه لحظه جا خوردم . اصلا انتظار اینو نداشتم . قدیما ملت یا ملی بودن ، یا مذهبی یا هر دو . ولی نمی دونم چرا نوع چهارم هم جدیدا زیاد شده :"هیچ کدوم" برام عجیب بود . آرش از اون سر دنیا شعر می خونه می گه :"ما بچه های ایرونیم ، همیشه ایرونی می مونیم ، ... " بعد یه عده اینجا ... به قول تو :"نمی دونم ، نمی دونم ، نمی دونم ... "
به تاریخ مورخه ی سوم ۳ اردی بهشت ما یه غلطی کردیم مطلبی در بلاگ قرار نهادیم که یکی از دو ۳ تان بازی ای با شعر حافظ ( بنده خدا ) کرده بود . یکی دیگر از دو ۳ ۴ تان مان دیگر ما هم که این حس شعریش داره ما و خود ش و ص و ض رو خفه می کنه این کارو با یه شعر دیگه ی حافظ تکرار کرده که دیدنش پر از لطف خالی نیست . خودتون مون شون ببینین غذا وت کنین .
زدي با ناوک مژگان چه خوش جانا ره دلها زشمع روي خود کردي گدازان جمع محفلها
خمار وصل را درمان نمي بينم به جز ساقي « الا يا ايّها السّاقي ادر کاساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکلها»
ز ديده خون دل هردم به روي چهره مي آيد دلش سنگ است و ترسم اشک من آنرا نفرسايد
بگفتم با صبا آخر گشا از زلف او نافه « به بوي نافه اي کاخر صبا زان طرّه بگشايد
زتاب جعد مشکينش چه خون افتاد در دلها»
هزاران کاروان عشق را من همرهي کردم که تا يکدم بسوزانم ز خورشيد رخش دردم
بديدم در خيال خوش شدم در منزلش ، ليکن « مرا در منزل جانان چه امن عيش،چون هردم
جرس فرياد ميدارد که بر بنديد محملها»
بشوي از دلق خود رنگ ريا مطرب چو مي شويد بجوي از جام مي رنگ خدا ساقي چو مي جويد
چو گويد عارف سالک ، بدر کن خرقه ي تقوا « به مي سجاده رنگين کن گرت پير مغان گويد
که سالک بي خبر نبود ز راه و رسم منزلها»
بديدي عاشق بي دل چه فرجامي کشيد آخر؟ چه زجرجانگداز ازخاص و ازعامي کشيدآخر
پيَش بودم زخودکامي، نکردم فکر بدنامي « همه کارم ز خود کامي به بدنامي کشيد آخر
نهان کي ماند آن رازي کزو سازند محفلها»
شب هجران شود عاشق به مرگش دم به دم مايل چوبيند گشته بين شاهد و خود هستيش حايل
ز دريا تن نيارد شد ، هزاران بيم ره دارد « شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها»
چو چشم جان طمع داري ، بشو در سرّ حق نافذ ببين ظلّ خدا اندر زمين و آسمان بارز
ز چاه اين جهان مهران، بيا بيرون چو جان خواهي «حضوري گرهمي خواهي، ازوغايب مشوحافظ