بسم الله
یا علی باز نشان آتش افروخته را
و جدا کن حسنم درب به تن دوخته را
همه پیمان شکنی یاد حسینش دادند
او فرامُش نکند درس نو آموخته را
حبّ دنیا و خلافت چو فتوت را کشت
کافران رحم نکردند تن کوفته را
او اگر چه حسنه اش(خوانده شود حسنش) از گنهش کمتر بود
تا لگد زد، بزد آتش همه انودخته را
خون پاکش نه فقط دامن در را تر کرد
روی دیوار نوشت این خبر سوخته را
مهدی آن روز که از کعبه برآید گیرد
انتقام سر و دست و جگر سوخته را
گر چه چشم و سر و دستش همه از دست برفت
درد پهلو بشکسته قمر سوخته را
دستِ ببریده و بشکسته ندارد فرقی
چه کسی پاک کند چشمِ تر سوخته را
چون که محبوب خدا بود پر و بالش سوخت
که خدا خوب خرد بال و پر سوخته را
مادرش درد زیادی متحمل شده بود
خاصتاً درد فراق پسر سوخته را
کاری از دست نیاید به فغانش، دریاب
لااقل زآتش غیرت پدر سوخته را
غیرت الله، یداللا(الله بدون ه آخر)، اسدالله است او
صبر دربند کند شیر نر سوخته را
تا مجسم نشود فاجعه ای کاش علی
مثل خیبر بکَند بیخ در سوخته را
همه امید من این است که در روز جزا
ننمایند شفاعت عمر سوخته را
کرمی کن که کمر راست کنم از غم او
که غم دوست شکسته کمر سوخته را
درد خشکیدن مادر نه بس است ای شاعر؟
با گنه تیر مزن منتظَر سوخته را
این همه قول و غزل از دهنم می ریزد
که دمی باز کنی گیر سر سوخته را !!
یا حق!!
گفته بودم که دگر می نخورم در همه عمر
به جز از امشب و فردا شب و شب های دگر
سلام
بازم یهویی دلم خواست بنویسم. بهونه ای نداشتم
ولی با این همه کتاب شعری که دارم، دلم می خواد حتی الامکان روزی یه شعر بذارم. چون می مونه.
راستی چند وقت پیش خواب دیدم رفتم نمایشگاه کتاب و فقط 7-8 تا کتاب خریدم (عجیبه، چون از وقتی که یادم میاد اینقدر کتاب می خریدم که خودم نمی تونستم بیارم و همین امسال فکر می کنم 300k تومن کتاب خریدم.) یه نگاه به کتابا انداختم دیدم کتاب شعر توشون نیست...
بگذریم
اولین شعر از صیدهای گودری امروزمان است:
یک بار دگر غزال، من، او ضامن
باز اذن دخول و بارگاه ثامن
این بار هم از لطف و کرم راهم داد
فرمود که:"اُدخل بسلام آمن"
یا حق !!
کتاب قانون را دیدم.
نظرات ضد و تقیضی در مورد این فیلم شنیده بودم و از اونجا که به خودم قول دادم سینما نرم، صبر کردم تا سی دی ش اومد.
این فیلم از لحاظ هنری و فیلمی خیلی ضعیف یود. ایرادات منطقی زیاد، عدم رعایت ترتیب منطقی در خیلی از صحنه ها و خیلی مسائل دیگه.
ولی خیلی جلوی خودم رو گرفتم که زار نزنم؛ نه به خاطر اون دخترک بیچاره که اسیر آدمای خوارج صفت شده بود، بل برای خودم که خاک بر سر خودم. اونجایی که دخترک، مردک را برای نماز صبح بیدار می کند و او بیدار نمی شود، انگاری چاقویی به شکمم فرو می کند. خاک بر سرم. خااااااک بر سرم و خاااااک بر سرمان.
یه نمادگرایی قشنگ هم تو این فیلم دیدم. دخترک سوار اتوبوسه و راننده میگه ایستگاه بهشت و فقط دخترک است که ایستگاه های دیگر را نمی خواهد، همین ایستگاه بهشت پیاده می شود.
و در آخر که برای اولین بار است می بینم به طور هنری نفرت نسبت به اسرائیل در فیلم القا می شود. در صحنه های آخر و نشان دادن مخروبه های حاصل از جنگ ...
و مونولوگی که بعدا به دیالوگ تبدیل شد و فوق العاده بود:
- ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش/بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
- بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود/آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یا حق !!
من کلن خیلی با خدا حساب کتاب می کنم.
امشب داشتم از در مسجد بعد از عزاداری میومدم بیرون، دیدم غذا می دن (دیشب غذا ندادن)، به خدا گفتم، خدا جون بیا یه معامله بکنیم. هر کی به من گفت غذاتو بده، به خاطر تو بهش می دم، تو هم ماشین برگشت ما رو جور کن(دیشب ماشین داشتیم) بیرون در واسه یه لقمه از اون غذا کلی جمعیت وایساده بودن، ولی هیشکی به ما نگفت آقا غذاتو بده. مغرور شدم، به خودم گفتم:"گر گدا کاهل بود، تقصیر صاحبخانه چیست؟ و بعد طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک، چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟" و منظور از صاحبخانه و طبیب عشق مسیحا دم خودم بودم.
راه افتادیم به سمت خونه. راه تقریبا زیاد و سربالایی شدید. یه 10 دقیقه که اومدیم دیگه قطع امید کردم و اومدیم تو راه فرعی که اقلن پیاده که میریم زودتر برسیم. تو فرعیا و کوچه پس کوچه ها میومدیم تا رسیدیم تو یه خیابون اصلی دیگه، چند دقیقه دیگه هم اونجا وایسادیم، هیشکی برامون واینستاد.
همین که رومونو برگردوندیم که پیاده بریم، یه ال 90 ترمز کرد و گفت بفرمایید. از تو ماشینش صدای محمود کریمی به سختی شنیده می شد. سوار شدیم. اتفاقا مسیرش طوری بود که از نزدیکیای منزل ما می گذشت. پیش خودم گفتم:"ببین مغرور شدی، خودت باید می رفتی پیش قدم می شدی غذاتو به یکی می دادی. حالا غذا رو می دم به این راننده بنده خدا."
موقع پیاده شدن یه دونه غذا گذاشتم رو صندلی جلو و تا اومدم پیاده شم گفت:"آقا دستت درد نکنه، من خودم دارم می رم هیات"
غذا رو پس گرفتم و پیاده شدم.
به 2 تا نتیجه رسیدم:
1. من غذا رو واقعا به خاطر خدا نمی خواستم بدم، یه درصدیش به خاطر این بود که قرمه سبزی رو دوست نداشتم و می خواستم از دستش راحت شم. و واقعا هم این طور بود. (در این راستا قرمه سبزی امام حسین رو خوردم، و فقط تهش رو لیس نزدم، حتا اونایی رو که رو زمین و این ور اونور میافتادم خوردم (قبلا این کارو نمی کردم))
2. خدا بهم گفت فکر کردی نعوذبالله من گدام؟ با یه غذای ریایی می خواستی ماشینت جور شه؟ اولن که یه تیکه از راه رو پیاده اومدی که آدم شی. دومن غذاتم مال خودت. مال بد بیخ ریش صاحابش. تو آدمش نیستی. یه لحظه یاد قربانی های ابراهیم (ع) و حسین (ع) افتادم. خدا به ابراهیم گفت برو نمی خواد سرشو ببری، تو آزمایشت قبول شدی. ولی حسین... حسنات الابرار سیئات المقربین...
و در نهایت علی لای لای علی لای لای ...
یا حق !!
بقول دوستان پس نوشت:
همه اینها درست، ولی ... ما هکذا الظن بک ...
دیشب به خواب، مهمان حرم الشهید السعید، تابع لمرضاه الله، الدلیل علی ذات الله، الامام الثالث، الشهید المظلوم بارض کربلا، حسین ابن علی و از فرط هیجان در حال انفجار بودم.
یا حق !!
آدم بهتره یا اصلن تصادف نکنه، یا اگه می کنه، یه جوری بکنه که نصف ماشینش جمع بشه
به خاطر این که به جای خورد شدن اعصاب و ناراحتی از خرج و مخارج ماشینو و کاش مواظب بودم و فحش و فضیحت به خودش و طرفش، فقط دنبال یه متر جای تمیز می گرده که از خدای خودش برای این که صحیح و سالمه تشکر کنه !
یا حق !!
این سینه گرم داغ سکوت است، بشنوید
این شرح ماتم ملکوت است، بشنوید
روح القدس مدد کن و قفل زبان گشا
قفل زبان بسته ام از آسمان گشا
ماه محرم است فقط اشک، محرم است
با خیمه های تشنه فقط مشک، محرم است
هان ای قلم بشور و بشوران، سبو بگیر
می خواهی از عطش بنویسی، وضو بگیر
فکری به حال زار من تشنه کام کن
دست مرا بگیر و به ساقی سلام کن
ساقی سلام خرد و خرابیم... جرعه ای
ساقی سلام تشنه ء آبیم... جرعه ای
ساقی سلام بر تو و بر چشم مست تو
ساقی سلام بر تو و بر هر دو دست تو
ساقی سلام سرمه به چشم عطش بزن
ساقی سلام خنده به خشم عطش بزن
دستت اگر فتاد ولی جان گرفته ای
مشکی پر از فرات به دندان گرفته ای
آبی اگر نبود فدای سرت، سوار
آبی اگر نبود برایم عطش بیار
هشیار رفته بودی و بدمست آمدی
با مشک رفته بودی و بی دست آمدی
این دست ها پناه بنی هاشم است، وای
این دست های ماه بنی هاشم است، وای
این مشکِ خشک، مشکِ ابوالفضل حیدر است!
این قطره های اشکِ ابوالفضل حیدر است!
آه ای دریغ وای چه می گویم ای دریغ
از نای مشک تشنه چه می جویم ای دریغ
این شط فرات نیست در خیبر است این
این شیر حق، نگو که خودِ حیدر است این
صد چشم تشنه منتظر اوست در حرم
این هم امید اول و هم آخر است این
ام البنین، به زانوی غم سر گذاشته
گر چه دلاور است ولی مادر است این
جای دو دست در بدنش پر گذاشتند
آن گل شکفته بود ولی پرپر است این
بعد از تو در حرم عطش و آتش است و خون
آتش گرفت خیمه و خاکستر است این
سُرخاب نیست بر رخِ دختِ برادرت
آن زخم تازیانه و این خنجر است این
قرآن و عترت است که بر نیزه کرده اند
این امت و امانت پیغمبر است این
رفتی و با تو رفت دل و طاقت حسین
یعنی رسیده بود دگر نوبت حسین
نام حسین آمد و از خود به در شدم
گویی از این جهان به جهان دگر شدم
نام حسین آمد و چشمم وضو گرفت
آب از سرم گذشت و دلم آبرو گرفت
نام حسین آمد و طوفان گرفته است
بغض ستاره وا شد و باران گرفته است
این کیست این که تشنه به پیکار می رود؟
یک سر شکایت است و به نیزار می رود؟
این کیست این که خسته چو جان می رود ز تن؟
با این که پشت سر نگران می رود ز تن؟
این کیست این که می رود و گو نمی رود؟
هر کس که رفت، رفته ولی او نمی رود
این کیست این که رفته و مانده به راه، چشم
در جستجوی او یله شد در نگاه، چشم
افسوس هر چه بود حدیث غبار بود
هر اسب می رسید، خدا... بی سوار بود
ای باغ بی خزان حسین آن بهار کو؟
ای ذوالجناح آه بگو پس سوار کو؟
پای غبار خسته شد از آسمان نشست
دیدم سر حسین کنار سنان نشست
سردار سر به نیزه کمی از سنان بگو
وقت نماز نیست ولیکن اذان بگو
در رقص عاشقان می و میدان بهانه است
حاجت شکایت است نیستان بهانه است
شمس از مشارق افق نی طلوع کرد
پشت قمر کمان شد و عزم رکوع کرد
لب های نیزه جای اذان ستاره نیست
این نیزه است نیزه خدایا مناره نیست
این چیست این که ملعبه ی سمِّ اسب هاست
این صورت است سنگدلان سنگ خاره نیست
هر تکه اش به گوشه ای از دشتِ کربلاست
همچون تن حسین تنی پاره پاره نیست
قرآن به دست باد ورق خورد روی نی
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
آن سوی زلف سرکش بر باد رفته ای
این سوی پیکری است که تیرش شماره نیست
راس الحسین را به کجا می برند... آه
سردار حسن را سرِ دارالعماره نیست
آن روز فرق حیدر و اینک سر حسین
بحریست کفر کوفه که هیچش کناره نیست
سرها چنان نگین سلیمان تر آمدند
انگشت ها به غارت انگشتر آمدند
سرهای سبز بر بدن باد بوسه زن
زنجیرها به گردن سجاد بوسه زن
فریاد یا اخی است که پیچیده در عطش
هرگز کسی چشیده از این بیشتر عطش؟
گلهای تازیانه بسی بی امان شکفت
در دشت کربلا گل زخم زبان شکفت
وقتی که شمس بر افق نی عمود شد
گلگونه های دختر مولا کبود شد
از ظهر کربلا به شب شام می رویم
آهوی سرکشیم که در دام می رویم
ای کاروان وحشی ازین رام تر کمی
سر می بری مگر!؟ کمی آرام تر کمی
سر می بری که حوصلهء اشک سر رود
هر کس که تشنه آمده با چشم تر رود
یک زن که مانده بی کس و تنها کنار خویش
هم سوگوار قافله هم سوگوار خویش
لب باز کرد و شهد لبالب شروع شد
فصل خطابه خوانی زینب شروع شد
از ضهر کربلا به شب شامیان بگو
از این شهید بی کفن و بی نشان بگو
وهم زمین به درک حقیقت نمی رسد
از آسمان گم شده با آسمان بگو
هرگز نمی رسد خبر دین به گوششان
بیهوده است خواندن یاسین به گوششان
با خود نشین و قافلهء خویش را ببین
وان میوه های سوختهء خویش را بچین
این سر، سر بریدهء سالار زینب است
این سربدار سرزده سردار زینب است
می لرزد از سرش تبر شامیان هنوز
این سرو سر بلند علمدار زینب است
سجاد اگرچه مانده و بیمار کربلاست
ما به چشم خویش پرستار زینب است
این گونه باوقار کسی در زمین نزیست
عالم به دار رفتهء رفتار زینب است
آزادگی رها شدن از قید و بند نیست
آزاده آن کسی که گرفتار زینب است
زهرای ثانی است و به حیدر کشیده است
دستاس و چاه محرم اسرار زینب است
سرها دگر به منزل آخر رسیده اند
شام است شام، نوبت پیکار زینب است
منزل به منزل از طلب دل گذشته ام
آبم که دیگر از سر ساحل گذشته ام
چون نیزه خون گریسته ام از جفای خویش
چون دود از میان مقاتل گذشته ام
مرداب بودم و سر دریا نداشتم
راهی به سوی بستر دریا نداشتم
دریا بهانه ایست که از خود روان شوم
بر خوان بی کرانهء تو میهمان شوم
هرچند از تحیّر اشراق، تر شدم
مشتاق تر شدم به تو مشتاق تر شدم
مشتاقیم علاج ندارد به غیر تو
عاشق که احتیاج ندارد به غیر تو
دیگر مگر که مرگ علاج عطش شود
تا جان من به جان جهان پیشکش شود
این چامه گفته ام که مگر ساقی ام شوی
بر سنگ قبر بلکه هوالباقی ام شوی
ما می رویم اوست هوالباقی السلام
دنیا به نام آل حسین است ... والسلام
یا حق!!
نام من عشق است آیا می شناسیدم؟
زخمی ام زخمی سراپا می شناسیدم؟
با شما طی کرده ام راه درازی را
خسته هستم خسته، آیا می شناسیدم؟
راه ششصد ساله ای از دفتر حافط
تا غزل های شماها، می شناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است
من همان خورشیدم اما، می شناسیدم؟
پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، می شناسیدم؟
می شناسد چشم هایم چهرهاتان را
هم چنانی که شماها می شناسیدم
این چنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا می شناسیدم
من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا، می شناسیدم
اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود
عشق "قیس" و حسن "لیلا" می شناسیدم
در کف "فرهاد" تیشه من نهادم، من!
من بریدم بیستون را، می شناسیدم ؟
مسخ کردم چهره ام را گر چه این ایام
با همین دیوار، حتی می شناسیدم
من همانم، مهربان سال های دور
رفته ام از یادتان؟ یا می شناسیدم؟
فکر می کنم از حسین منزوی باشه
کورش یغمایی بسیار زیبا این شعر رو خونده البته نه همه ی ابیاتشو
کسی خواست بگه بهش میل کنم
یا حق !!
دوباره می نویسم...
خیلی وقت است که میخ واهم بنویسم...
اما...نشد که بنویسم...
بارها قصد سفر کردم و گفتی ننویس ... پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم...؟
یا حق !!